تبليغاتX
سیخ شدگان
تا سس در ریشه ماست سس خوری پیشه ی ماست
 دیدید برگشتم؟!!!
حیاط دانشکده ی تربیت بدنیه دانشگاه تهران! وسیع و پر درخت اما نه به قشنگیه حیاط اصلی... بدون استرس آروم و بی دغدغه... چهره های نگران... چهره های آشنا. حس عجیبی بود حسی که شاید برای هرکس فقط یه بار اتفاق بیفته.

تفتیش بدنی انگار دزد گرفتن... موبایلا و کیفا و وسایل اضافیتون و تحویل بدید درست مثه انفرادی!

وای چه سالنی! کی حال داره دنبال صندلیش بگرده؟

ساعت تازه هفته حالا کو تا شروع آزمون؟!!! اصلا فکر نکنید من استرس داشتما فقط دلم می خواست زودتر شر این لعنتی کنده بشه و راحت بشم... راحت؟!!

این صدایی که میگه داوطلبان عزیز!!! خدایا نمیشه خفه شه؟ ۱۰ دقیقه وقت پاسخگویی به سوالات نظرخواهی!!!!

داوطلبین عزیز وقت پاسخگویی به سوالات نظرخواهی به پایان رسید! لطفا سوالات را پایین صندلی زیر زمین بگذارید!!!!! یه سوال ما باید زمینو می کندیم؟!! نمی تونستم خنده مو قایم کنم.

قرآن تلاوت شد و چه آرامش مضاعفی به منه بی خیال داد!!!

داوطلبین عزیز... نه بابا هنوز آزمون شروع نشده.. در حالیکه یه سریا شیرجه زدن سوالای عمومی رو بردارن گفت برای شادی روح بنیانگذار انقلاب و سلامتی رهبر معظم و چه می دونم بقای عمر شهدای راه اسلام صلوات!!! زدم زیر خنده!!!

سوال ۱ و۲و ۳ ادبیات خیلی نرمال بود. از ۴ به بعد من دور هر سوال یه دایره می کشیدم می رفتم سوال بعدی. هنوز بی خیال! تا سوال ۱۰ من فقط به همون سه تا سوال جواب داده بودم!!!

عربی و معارف با اعتماد به نفس کاذب به همه ی سوالا جواب دادم. زبانم خیلی بد نبود.

خدایی وقت کم نیاوردم برگشتم گندای ادبیاتم یه خرده جبران کردم!!! دیگه خدا می دونه چند تا غلط دارم!!! تازه من جزو اونایی بودم که همیشه عمومیام خوب بود!! به اصطلاح خودمون نون خور عمومی!!!  همیشه بدم می اومد از اینکه نون خور عمومی باشم ولی امروز دیدم همونم عرضه می خواد!

ریاضیا رو یکی در میون می زدم. رسیدم به هندسه دیدم هیچی بلد نیستم. رفتم گسسته ها رو زدم دوباره اومدم هندسه بازم دیدم هیچی بلد نیستم!!! وقت ریاضی فینیش!!!

حالا بی خیال فیزیک خیلی خوندم توپه توپم خوب می زنم ریاضی جبران میشه! اول پیش ۲ که دو تا سوالشو از دست دادم! بی خیال بابا کلی سوال مونده پایه م که قویه!!! نور هندسی ترمو مغناطیس فشار گرما وای خدا من انقد مدار خوندم چرا هیچی نمی تونم بزنم؟ این چه حسیه نکنه استرسه؟ نه بابا حالا پیش ۱ مونده!!! پیش ۱؟ من که انقد دینامیک خوندم هنوز ازش فرار می کنم؟

شیمی رتبه ی منو مشخص می کنه غصه ی چیزی رو نخور! سوالای اول خوب بود یه ذره به آخرا که رسید بد شد نمی دونم چند تا نزدم ولی یه سوال خیلی بهم چسبید قبلا دیده بودمش و بلد نبودم حلش کنم. هر کاری می کردم به جواب نمی رسیدم! اون اومد منم جواب و حفظ بودم!!! همین یه سوال کلی بهم انرژی داد!!! خدا رو شکر. شیمی همیشه زیاد می زدم و همیشه زیاد غلط میزدم خدا به دادم برسه این بار!!!

با بچه ها اومدیم بیرون دیگه حیاط به دلبازی و سرسبزیه قبل نبود! مادر پدرای نگران... غلغله ای بود... دیگه نمی تونستم بی خیال باشم! عصبانی بودم فحش می دادم همه می گفتن ادبیات و ریاضی سخت بود! راست می گفتن ولی یعنی فیزیک سخت نبود؟!!!!!!

چه گرمایی... آتیش می باره... خدایا یک سال خوندیم در عرض چهار ساعت و نیم گند زدن به اعصابمون... حالا هی مامانم میگه بی خیال قبول شی کافیه! آره قبول میشم ولی با چه رتبه ای؟

رسیدیم خونه عصبانیت کار خودشو کرد زدم زیر گریه!!! از بچگی هر بار گریه می کردم دیگه اشکم بند نمی اومد... چشام می سوخت ولی گریه م تمومی نداشت!!! یه بغض به چه گندگی تو گلوم بود هنوزم هست!!! نه جوانمرد سرمو به دیوار نکوبیدم ولی فقط همین یه کار و نکردم!!!!!

قبلا یه مامانم گفته بودم من بعد از کنکور چه خوب داده باشم چه بد گریه می کنم!!!!!!!! (دیوونه خودتی!)

سس نوشت: الان که اینا رو نوشتم حالم بهتر شد ممنون که خوندی!

سس نوشت: قبل از کنکور به هرکی می رسیدم می گفتم حوزه م افتاده تهران حوزه ی زبانم شریفه! می خوام ببینم کدوم بهتره بهشون افتخار بدم بزنم اونجا!!!!

سس نوشت: با یکی از بچه ها می رفتیم حوزه. اونم مثه من بی خیال نیشا تا پس گوش باز! اینجوری:  بهش می گفتم می خوای یه ذره استرس داشته باشیم می گفت نه بابا راحت باش! انگار داریم می ریم جشن تولد!!!! من واسه آزمونای جامع بیشتر استرس داشتم!!!

سس نوشت: پستم کاملا بی مقدمه شروع شد و کاملا بی مقدمه تموم میشه! یه ساله آپ نکردم دلم می خواد اینجوری باشه حرفیه؟!!!

دمتون سسی...

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در پنجشنبه 4 تیر1388  |
 برمی گردم!!!! (سنجد)
با نام و یاد خدا کیبورد را در آغوش می گیریم(ای وای سیمش قطع شد)و چنگالات خود را روی دکمات آن می گذاریم و می فشاریم و وبلاگ خود را می آغازیم.

اینجانبین٬ سس خوران مقیم مرکز٬ که در حال سیخ شدن هستیم٬ ورود خود را به بلاگفا تبریک می گوییم.

هدف اصلی ما٬ آمارگیری تعداد سس خوران اینترنتی و متهد کردن همه ی سس خوران بر علیه کسانی است که سس دوست ندارند.

سس نوشت:اینجا یه وبلاگ آزاده.هر کس هر چرندیات و جفنگیات و شر و وری که داشت٬ می تونه تو قسمت نظرات بگه و مطمئن باشه هیچ اتفاقی رخ نمی ده و به سس خورا بر نمی خوره.یعنی اجناس مختلف اعم از مذکر ٬مونث٬دوجنسی٬سه جنسی و الی n جنسی می توانند در این وبلاگ عقده گشایی کنند.

درود بر سس خوران.


این ورود ما به بلاگفا بود... یک سال و چهار ماه پیش... چقد زود گذشت!!! اون روزی که با ذوق و شوق اکیپ ۴ نفریمون تصمیم گرفت اینترنتم زیر و رو کنه!!! به نظرتون تونسته این کارو بکنه؟!!!

حالا وقت خداحافظیه... البته واسه مدت کوتاهی مثه یک سال... بهتره خودمو گول نزنم... یه سال خیلی زیاده اما چه میشه کرد؟!!!!

خب بابا.... شوخی کردم امروز از غم و غصه خبری نیست!!! به شرطی که شما هم از اینکه من میرم غصه نخورید!!!

قول میدم بعد از یه سال پر از انرژی برگردم به شرطی که وقتی اومدم نبینم همه ی دوستام بی خبر گذاشتن رفتن... دیگه این یکیو نمی تونم تحمل کنما...

قبل از اینکه بگم امروز چه کارایی دارم باید یه قول محکم بدین!!! اگه به هر دلیلی از اینترنت رفتین به من خبر بدین... اگه اتفاقی از قبیل خدایی نکرده فیلترینگ واستون افتاد آدرس وب جدیدتون و واسم بذارید... من سال دیگه که بیام قبل از آپ کردن به تک تکتون سر می زنم... وای به روزگارتون اگه پیداتون نکنم!!! اونوقته که عصبانیت منو (واستون تعریف کردم چه جوریه!!!) به چشم خودتون می بینید!!!

این پستم طولانی میشه اما خیالی نیست از الان به مدت یک سال وقت دارید تا خورد خورد بخونیدش!!!

اول می خوام بالاخره یه موضوعی رو واستون روشن کنم... خیلی از کسایی که واسه اولین بار اومدن وبلاگ گفتن قضیه ی سس خوری چیه؟!!!! هر کی می خواست ما رو لینک کنه می گفت حالا چرا سیخ شدگان؟!!! امروز می خوام جواب همتونو بدم!!!

اول اسم وبلاگ: روز اولی که تصمیم گرفتیم وب بزنیم مونده بودیم اسمشو چی بذاریم. حدود سه چهار خط اسم رو کاغذ نوشتیم. خب ولی نمی شد که همه رو با هم بذاریم!!!! باید یکیشو انتخاب می کردیم... سیخ شدگان اسمی بود که خیلی اتفاقی به ذهن بنده رسید. خب اونوقتا من شرور بود و فکرمم باز بود!!! تا چه جاهایی که جلو نمی رفتم!!! خلاصه از بین اون چهار خط اسم سه تاشو ورداشتیم ببریم از این و اون نظرسنجی کنیم!!! یکیش همین سیخ شدگان بود... خداوکیلی بچه ها کلی از این اسم خوششون اومده بود و کلی دور هم خندیده بودیم!!! (تموم اون صحنه ها جلوی چشممه!) اون سه تا اسم کاندیدا رو برداشتیم رفتیم پیش این و اون که آقا کدوم یکی از اینا بیشتر جلب توجه می کنه؟قبول کنید ما روزای اول فقط می خواستیم آمار بازدیدکننده هامون زیاد بشه!!! پس اسمه وبلاگ خیلی مهمه دیگه... الان دیگه کسی از اسم "گیتار شکسته" و "من تنهای دل شکسته" و "آه عشقم رفت" و از این قبیل اسما خوشش نمیاد!!! ۹۰٪ بروبچ به همین سیخ شدگان رای دادن!!! حالا چی کار دارید دوتای دیگه چی بود؟!!! بگم؟ اوکی بابا... یکیش "سس خورا" بود اون یکیشم... بگم؟!!! خیلی خب... "توالت عمومی"!!! ولی همه ی این نظرسنجیا و آمارگیریا تشریفاتی بیش نبود!!! در واقع همون لحظه ای که این اسم از دهن من بیرون اومد٬ اسم وبلاگ انتخاب شده بود!!!

 

فکر می کنم تا حالا تو جلب توجه موفق بودیم!!! انصافا خود تو که الان داری این پستو می خونی٬آره با خودتم٬ روز اول چه جوری پات به اینجا واشد؟!!! غیر از اینه که اسمه وبلاگ و تو پیوندای یه نفر دیدی و کنجکاو شدی ببینی اینجا حاوی چه مطالبیه؟!!! خیلیا قبل از وارد شدن به اینجا با یه پیش داوری می اومدن... همه اول فکر می کردن ما پسریم که اسمه وبمون اینه... یا خیلیا دنبال مطالب خفن می گشتن!!! که البته می اومدن و ضدحال می خوردن!!!  ولی ما هدفمون فقط جلب توجه بود!!! اصلا از همون روز اول به هم قول دادیم مطالب وبلاگ طوری باشه که هیچ وقت فیلتر نشیم... تا الانم که بچه ها رفتن من رو قولم پایبند بودم!!!

 

حالا بریم سراغ این سس خوری که خیلیا کنجکاو شدن بفهمن موضوع چیه... باورش حتما واستون سخته که من خودمم نمی دونم این لقب از کجا اومد!!!!!!! خیلیه ها... یه لقب داشته باشی و ندونی از کجا نشات می گیره...فقط ما یه روز به خودمون اومدیم٬ دیدیم شدیم سس خورا !!! هدف نه دوس داشتن سس بوده - البته ما سس خیلی دوس داریما - نه چیز خاص دیگه ای... فقط انقد به همه گفتیم "سس بزن بخور! " که دیگه کل مدرسه این جمله رو به هم می گفتن! بدون اینکه کسی معنیه واقعیشو بدونه یا حتی فکر کنه ممکنه این جمله معنیه بدی داشته باشه!!! اما این چیزا واسه ما حکم یه بازی رو داشت!!! یه فرهنگ لغت جدید که خودمون اختراعش کرده بودیم و از استفاده ش لذت می بردیم!!! اصلام قصد بدی نداشتیم!!!

 

حالا توام سس بزن بخور!!!!!

 

حالا دیگه وقتش شده که از رفقا تشکر کنم؟!!! از این کار خیلی خوشم نمیاد... آخه می ترسم کسی رو جا بندازم اوقات تلخی پیش بیاد!!! حالا بی خیال یه کاریش می کنم...

 

اول میرم سراغ دخترا که موندم کدومشونو اول بگم...  آخه وقتی همه عزیزن من چه جوری انتخاب کنم؟!!! ولی خب معلومه اولی کیه دیگه:

 

فرشته (سس خور): نه فقط تو دنیای مجازی٬ بلکه تو دنیای واقعی هم عاشقشم. مـــــــــاهه به خدا... هر چی بگم کم گفتم... خوبیاش تو کلمات جا نمیشن... کلمه ها توانایی درکشو ندارن. با اینکه رفتنش از وبلاگ خیلی برام دردآور بود٬ و خودشم اینو می دونست و رفت٬ ولی تمام مدت تو کامنت دونی منتظر نظراش بودم... همیشه واسم مهم بود بدونم فرشته راجع به این پست چی فکر می کنه. هیچ وقتم تنهام نذاشت... نه تو وبلاگ نه تو دنیای خودمون. امیدوارم بعد از کنکور برگرده و وبلاگ نویسی رو دوباره با هم از سر بگیریم. آرزوی محالیه... اما همین الان از خدا می خوام که برآورده شه!!! ( متولد آبانه. به قدری ما با هم تفاهم داریم که نگو!!! اصلا به تجربه واسم ثابت شده که خدا اسفندیا و آبانیا رو واسه هم آفریده...خدای تفاهمن با هم!!!) 

 

سرشناس(مرجان): اگه بدونی چقد باحالی دیگه طرفای وبلاگ ماها آفتابی نمیشی... آدم به این شوخی و بامزگی تو عمرم نمیگم ندیدم کم دیدم!!!!!! انقده سرزنده و دوست داشتنیه این بشر که نگو و نپرس. خیلی دوست دارم. فقط معضل اصلی اینه که وقتی من برمیگردم تو میری!!! (به اون قضیه ی ترک تحصیل به طور جدی فکر کردی؟!!!!!) پس می تونیم دو سال صبر کنیم و بعد دوتایی با هم اینترنتو رو سر همه خراب کنیم!!! فقط یه پیشنهاد: تو سس خور خوبی میشی!!! تمام شرایطو دارا می باشی!!! هر چند ما همه جا جار زدیم سس خورا در هیچ کجای جهان شعبه ی دوم ندارن!!! اما تو با خودمونی...(اسفندیه دیگه همینه که عینه همیم ما!!!!)

 

حورا: خیلی گلی. خیلی خیلی زیاد... مطمئنم تمام کسانی که می شناسنت با من هم عقیده ن. اصلا وقتی نظراتو می دیدم انقد انرژی می گرفتم که حد و حصر نداره!!! تنها مشکل این بود که نسبتا مدت کمی افتخار آشناییتو داشتم. ولی این خودش غنیمتی بود!!! همین مدت کمم کافی بود تا بفهمم آخرشی. وقتی برگشتم بیشتر وقت با هم بودن داریم. ضمنا امیدوارم پی سیت زودتر درست شه و انقد اذیتت نکنه!!! تازه تو علاقه ی به داریوش با هم تفاهم داریم!!! (اسفندیه٬ عزیز دلم!!!)

 

راحیل: کپسوله انرژیه این بشر!!! یه ۴۰چراغیه تیر که کلی من با وبلاگش حال می کردم!!! نویسنده ی خوبی میشی عزیزم... مطلب آخرت این و ثابت کرد!!! ضمنا داریوش بازی رو از عموت یاد بگیر!!! چون من دارم میرم و وقت یاد دادن این موضوعات و ندارم!!! در ضمن همسنیم و بهتر حرف همو می فهمیم.

 

نسیم: یه همسن دیگه که کاملا می تونه شرایط منو درک کنه... فقط امیدوارم هرچه سریع تر مشکل دانشگاهت حل شه عزیزم. پرسیده بودی من کجا ساکنم... تهران. توام یه کم عشق داریوشی رو از بابات یاد بگیر دیگه!!! من چقد این مسئله به این مهمی رو به شماها گوشزد کنم آخه؟!!!

 

ووروجک: آخ من قربونت برم انقد که تو ضدپسری!!! اصلا روز اول که اومدم وبت از اینکه ضدپسر بودی خیلی خوشحال شدم... اصلا کلی حال می کردم با وبت. مخصوصا عکس اون عروس دومادا که عروسه خوب می دونست چه بلایایی سر داماده بیاره!!!

 

نازنین: تازه منو پیدا کرده!!!!! فقط حیف که وبلاگ نداره وگرنه من این همه لطفشو جبران می کردم!!! نازنین جان مام چاکر شما و رفقاتون هستیم دربست!!! خیلی لطف داری که مطالبو خوندی... اتفاقا گاهی اوقات مام به این یکی میگیم چیـــــــــــــــز!!! ببینم شما اسفندی نیستی که ما انقد با هم تفاهم داریم؟!!!!!!!

 

فرزانه: متاسفانه دیر همدیگه رو پیدا کردیم و من نه خاطره ای از شما دارم نه شناختی!!! پس حرفامو موکول می کنم به بعد که برگشتم و با هم همکاریمونو ادامه دادیم!!!!! فقط تا همین حد بگم که وبلاگت خیلی جالب بود واسم!!!!

 

اگه دخترای گل و خانوم تموم شدن بریم سراغ جنوس مذکر!!! اگه کسی جا موند دستشو بگیره بالا... هـــــــــــــــــــــی... ما داریم میریما!!!! نبود؟!!!!! باشــــــه... تا الان که خانوما مقدم بودن ولی نوبتی ام باشه نوبت خودتونه!!!!

 

پرستیژ: وبلاگت که تهشه!!! وقتی نظراتو می خوندم انقد آرامش پیدا می کردم که قابل وصف نیست... همیشه راهنماییات واسم مفید بوده. اون برنامه که هنوز واسم توضیح ندادی می مونه واسه سال بعد. امسال قسمت نبود. ولی سال دیگه حتما با هم اون برنامه رو اجرا می کنیم!!! تازه من که کلی کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه؟!!! وبلاگت و خیلی دوس داشتم... فقط مشکل همون محدودیت واسه نظر گذاشتن بود که ایشالا تا سال بعد حل میشه!!! واسه داریوشم تا حدودی باهات هم عقیدم!!! با این تفاوت که من همه ی شعراشو دوس دارم!!!!!! به هر حال همیشه نظراتو با شوق و ذوق می خوندم!!! (بهمن)

 

نمکپاش: همیشه وبتو دوس داشتم... جالبه ولی کامنتدونیتم دوس داشتم!!! یکی از جاهایی بود که تقریبا همه می خوندن و درست حسابی نظر میذاشتن. منم با این تریپ وبلاگا خیلی حال می کنم... تا اینجا تقریبا همه ی پستاتو خوندم. چه جوری می تونم تحمل کنم که تو آپ کنی و من تو نظرا نباشم؟!!! عذاب آوره واسم... ضمنا پیشنهادا و انتقادای سازنده و گاهی کوبنده ت همیشه مفید بوده!!!  ببین من هنوز حس خوبی ندارم!!! اگه خدایی نکرده زبونم لال اون اتفاق شوم واسه وبت افتاد٬ یادت باشه بی خبر نذاری بریا!!! من و حتما خبر کن که کجا میری!!! منظورم اینه که آدرس وبت و واسم بذار!!!(اردیبهشت)

 

جوانمرد: کپسوله انرژی واسه توام خفن جواب میده!!!!! از همون روز اولم تو وبت راحت بودم... اصلا انگار نه انگار تازه دو روزه باهات آشنا شدم!!! ضمنا جناب جوانمرد جان (واج آرایی "ج" رو داشته باش!!!!) دوس داشتن عدد هفت خیلیم مهمه!!! من خودمم خفن به این عدد عشق می ورزم!!! راجع به قالب نارنجی هم  بگم من خودم خیلی دنبال یه قالب نارنجیه باحال گشتم٬ اما همیشه آخرش به این نتیجه می رسیدم که قالب خودم بهتره... یه جور سس گونه س!!!

 

توپول کوچولو: آخه عزیز من توپول چیه؟ کوچولوش چیه؟ چرا ضد و نقیض آخه؟ خیلی ماهه... یه اسفندیه دیگه... مگه میشه اسفندیا ماه نباشن آخه؟!!! راستی توپول جان "داریوش باز" توسط خود بنده اختراع شده!!!!!! بالاخره باید یه لغتی باشه که این مفهوم و برسونه. نمی تونستم بگم خوره ی داریوش که!!!!! ضمنا عاشق اون نظراتم که میگی: "من فقط داشتم از اینجا رد می شدم٬ شما به کارت برس!!!!"

 

بیژن: من هنوزم واسه خاطر اون گوسفنده ازت ممنونم!!!!! همیشه عاشق توهمات بودم!!! اصلا می اومدم که توهمات و بخونم!!! خیلی باحالی... راجع به اون تیکه انداختنه هم یه کم بیشتر فکر کن!!! 

 

هومن: ازت خیلی ممنونم... به خصوص به خاطر آهنگ داریوش!!! وبلاگت خیلی می گیره... ولی تازه اولشه!!! آهنگای خوبی میذاری تو وبت... از همینت خوشم میاد...

 

آتشک: من آخرم نفهمیدم تو رو باید بین کدوم گروه بذارم!!! دیگه حدسی گذاشتمت اینجا!!! خیلی جالبه شخصیتت... اما با توام خیلی دیر آشنا شدم!!! چقد من با همه ی دوستام دیر آشنا شدم!!! پس تو این یه سال چی کار می کردم من؟!!!

 

شروین: خیلی زود رفتی بابا... نمی دونم الان میای یا نه... ولی دلمون تنگ شده واست... خیلی خوشحال میشم وقتی برگردم باشی... شروین... شروین... با من حرف بزن... برمی گردی دیگه؟!!!

 

ماهان: آغاز دوستیمون خیلی عجیب بود... اصلا خاطره شد!!!

 

مرتضی: خیلی به گردن ما حق داشت... ولی زود رفت. شاید واسه کنکور٬ شایدم دلیل دیگه ای داشت. ولی اون وقتی که بود نظراش بهم انرژی میداد!!! همیشه حضور سازنده داشت تو وب!!!!!!!! به خاطر همینم رفتنش خفن احساس می شد... دلم واسه نظراش تنگ شده... کاش بعد از کنکور برگرده و یه یادی ام از ما بکنه!!! (اردیبهشت) 

 

راجع به متن نظرامم تو وبلاگای دوستام می خوام یه توضیحی بدم!!!

 

کلمه ی "رفیق" به نظرم خیلی کلمه ی مقدسیه. به خاطر همین همیشه ازش استفاده می کنم... می دونید... یه جورایی مفهوم گسترده تری رو نسبت به مترادفاش از جمله "دوست" و" آشنا" و اینا در بر می گیره. "رفیق شفیق" به کسی اطلاق میشه که تو تموم لحظه های تلخ و شیرینت باهاته... به خاطر همینم علاقه ی عجیبی به این کلمه دارم!!!

 

متن کامنتام همیشه مرتبط با موضوع پست بوده... همیشه خوندم و نظر دادم... چون احساس می کنم اونی که این پست و نوشته هر چقدرم مطلبش با سلیقه ی من جور درنیاد٬ ولی اون واسش زحمت کشیده و نظر دادن احترام به شخصیته طرفه... پس منم می خوندم و نظرمو می دادم و اگه از وبلاگی خوشم نمی اومد دیگه نمی رفتم اونجا!!! حداقل سعی کردم که اینجوری باشه!!!

 

"دمت سسی" اصطلاح مورد علاقه ی منه!!! یکی از اون واژه های فرهنگ لغتمون که یه دفه پیداش شد و به دلم نشست... یه جورایی مارکه منه!!! چیزیه که کاملا متعلق به کامنتای منه و واسه همینم دوسش دارم!!! گه گداری ام که یکی به شوخی این اصطلاح و بکار می برد لذت می بردم!!!

 

"تا بعد" واسه این بود که نمی خواستم خدافظی کنم که طرف فکر کنه دیگه سراغش نمی رم... تو هر وبلاگی که می رفتم مبنا رو بر این میذاشتم که دوباره برمی گردم اینجا... واسه همینم خداحافظی جایز نبود!!!

 

تا اینجا خسته نباشید!!! میریم سراغ سس نوشتا که خفن زیادن!!!

 

سس نوشت۱: سعی کردم به تمام سوالاتون جواب بدم. اگه احیانا سوالی دارید حتما بپرسید٬ من تو کامنتینگ خودم جوابتون و میدم. برگردید اینجا جوابتونو ببینید!!! البته تا آخر روز ۱۴م فرصت دارید!!! در غیر این صورت باید واسه گرفتن جواب یه سال منتظر بمونید که دیگه فکر کنم اون سواله تاریخ مصرفش خیلی گذشته باشه!!! اصلا فاسد میشه بوی گند اینجا رو برمیداره!!!

 

سس نوشت۲: دوستای خوبم و خیلی دوست دارم!!! این همه ابراز احساسات و علاقه و اینا می دونم از من بعیده٬ اما گفتم حداقل این دمه رفتنی خاطره ی خوبی ازم بمونه!!! یادتون باشه بی خبر بذارید برید من حلالتون نمی کنما!!! ببینید چند بار گفتم!!!

 

سس نوشت۳: تمام چیزایی که گفتم واقعی بود... خدا رو شکر تصنعی رفتار کردن و دروغ گفتن و چاپلوسی تو کارم نیست!!! همش حس خودم نسبت به شماها بود. تازه خیلی از خوبیای شماها قابل وصف نیست!!!

 

سس نوشت۴: چقد تواضع خرج کردم!!! متفاوت بود با همه ی پستام!!!

 

سس نوشت۵: کارناممو گرفتم!!! (حق ندارید بگید به من چه ها!!!) معدلم ۴۰ صدم "از این یکی" بیشتر شد!!! الانم تو خوم جا نمیشم!!! ۱۹٫۴۳ ٬ شاگرد دوم!!! خب حالا حق دارم خوشحال باشم یانه؟!!! البته از شیرینی خبری نیست!!! خوشحالیمو با این حرفای الکی زایل نکنید!!!

 

سس نوشت۶: خیلی دوست داشتم قیافه ی این یکی رو می دیدم وقتی کارنامشو می گرفت!!!

 

سس نوشت۷: دوست دارم امروز تعداد سس نوشتام سر به فلک بکشه. دیگه چی بگم؟!!!

 

سس نوشت۸: فکر کنم اگه دوباره بگم دوستون دارم کتکه رو بخورم!!!

 

سس نوشت۹: واسه کنکوریای امسال دعا کنید٬ واسه کنکوریای سال بعد بیشتر!!!!!! (این پست قرار بود قبل از کنکور آپ بشه!!! حالا خیالی نیست شما واسه داوطلبای کنکور آزاد دعا کنین!!!!)

 

سس نوشت۱۰: ۱۰ تا بسه؟!!! نه... کمه!!! پس ادامه میدیم!!!

 

سس نوشت۱۱: مثلا دارم میرما... الان دیگه وقتشه که دوباره بگم دلم واستون تنگ میشه!!!

 

سس نوشت۱۲: حالا بعد از این همه ابراز عشق و علاقه نوبت شماس که یه چیزایی رو بگید... البته لطفا بدون گریه و زاری!!!

 

سس نوشت۱۳: مثه اینکه امروز زیاده روی کردم!!! آره؟!!! نه بابا... یه سال دارم میرم... کم نیست که... حرفای یه سالمو باید بزنم!!!

 

سس نوشت ۱۴: کاش می شد این آپ و دو قسمتی کنم... خیلی زیاد شده... معذب می شویــــــــــم!!! کاش حداقل سس نوشتا رو میشد بذارم واسه آپ بعدی!!!

 

سس نوشت۱۵: زیادی ور زدیم و شر گفتیم!!!!! ما برمی گردیم!!!!! (زبونتو گاز بگیر... زود باش... بری دیگه برنگردی یعنی چی یه کم مودب باش!!!)

 

سس نوشت۱۶: می خواستم برسونم به ۲۰ ٬ ولی یکمی خجالتم اومد!!! درسته خیلی تحویلتون گرفتم٬ اما آخه پررویی ام حدی داره!!!

 

سس نوشت۱۷: امروز با این پست طولانی و این همه زحمتی که کشیدم!!! (تواضع دیگه کافیه!!!) هرکی نظر نده باغ وحشه!!!

 

دمتون سسی رفقا٬

تا بعد...

 

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در شنبه 8 تیر1387  |
 من....
 

سلامٌ علیکم...

به به به به... بالاخره این امتحانا تموم شد و من الان تو فضام!!! می دونید یه جورایی تو خودم جا نمیشم!!!! مونده بودم تو این پستم چی بذارم که چند روز پیش رفتم وبلاگ حورا دیدم به یه مسابقه دعوت شدم و بسی بسیار خوشحال شدم از اینکه دیگه می دونم تو این پست چی بذارم!!!!

 

خودتو معرفی کن:

 

چرا لوس می کنید خودتونو... خوبه همتون بهتر از من می شناسیدم... حالا یه بار دیگه هم میگم... مینا(سس خور) متولد ۱۴ اسفند ۸۲ (۶۹).... خدارو شکر امسال با مصیبت و بدبختی سومو تموم کردم خلاصه دیپلمه رو گرفتم (البته هنوز مدرکی به اسمه دیپلم به دست من نرسیده اما می رسه ایشالا...) تو ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۶ ساعتشو نیشم بازه... اما خدا اون روز و نیاره که کسی عصبانیت منو ببینه... هرکی می خواد به اوج موضوع پی ببره از فرشته بخواد تا یه خاطره ای رو واسش تعریف کنه... همیشه وقتی با دوستامم یه آدم الکی خوشم... یعنی سعی می کنم بی خیال همه چی بشم و عشق دنیا رو کنم... اما معمولا تو تنهایی زیادی خودخوری می کنم و واسه موضوعات مختلف خیلی بیخودی حرص می خورم... کلا آدم قابل پیش بینی ای نیستم یه دفه دیدی جوش آوردم ... بابا چرا نمی گیری؟ اینا رو گفتم که دیگه به پروپای من نپیچید!!!!! عاشق حسابان و فیزیک و هرچی یه جور به محاسبات و اینا مربوط میشه... عشق دانشگاه تهران... بارها گفتم اگه این دانشگاه قبول نشم شکست عشقی می خورم و خودمو از پنجره ی خونمون پرت می کنم پایین!!!  (قابل توجه ما طبقه اولیم اما ۶ بار خودمو پرت می کنم که بگن از ۶ متری پریده!!!!! )همینا دیگه اگه بازم سوالی دارید بپرسید اگه حسش بود جواب میدم!!!!!

 

فصل مورد علاقه:

 

با اینکه یه وقتایی از درس خسته میشم و نیاز به استراحت دارم با اینحال زمستونو ترجیح میدم... (از راه حذف گزینه انتخاب کردم... آخه بهار که همش بی حالیه... تازه آخرین ماهش غول بی ریخته خرداده!!!! تابستون با اینکه همش میشه استراحت کرد ولی آدم از زیادی بیکار و بی عار بودن و ول گشتن و اینا زود خسته میشه... پاییزم که... نمی دونم بین پاییز و زمستون شک داشتم یکیشو علامت زدم...  شاید واسه اینکه عاشق برف بازیم...)

 

رنگ مورد علاقه:

 

دیگه همه می دونن نارنجی!!! البته از قرمزم خیلی خوشم میاد... یه جوری سلطان رنگاس!!! (پرسپولیسو میگم!!!!)

 

غذای مورد علاقه:

 

غذاهای نارنجی!!! (قیمه بادمجون!!! لوبیا پلو٬ ماکارونی...) انواع ساندویچم دوس دارم!!!

 

موسیقی مورد علاقه:

 

من با این سوال مشکل دارم باید می گفت خواننده ی مورد علاقه یعنی چی؟ به هر حال من میگم فقط داریوش. اصلا عشق منه این بشر... موسیقی هم هرچی باشه فقط داریوش باشه...

 

بدترین ضدحالی که خوردم:

 

بهتر بود می پرسیدی بدترین ضدحالایی که خوردم:

۱. امتحانای امسال... خصوصا امتحان جبر.

۲. اینکه امسال از فرشته جدا میشم که حدود دو ساله دارم خدا خدا می کنم این لحظات هیچ وقت نرسه که بالاخره رسید.

۳. شروین و آریا وبلاگاشونو بستن و رفتن.

۴. اینکه امسال تعطیلاتم فقط سه هفته س که داره تموم میشه.

۵. اینکه هرشب دارم کابوس یه نفر و می بینم که بدترین خاطراتو ازش دارم... چه جوری میشه خواب کسیو ندید؟!!!

بازم بگم یا بسه مصیبت؟!!!

 

ناشیانه ترین کارایی که کردم:

 

من همیشه کارام ناشیانه است!!!! مثلا هیچ وقت نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و حرفایی می زنم که نباید بگم... همیشه م واسم مشکل ساز شده... یعنی من مصداق واقعیه این ضرب المثلم که میگه: زبان سرخ سر سبز دهد بر باد!!!! (مگه نه فرشته؟!!!!)

 

بهترین خاطره م:

 

تک تک لحظاتی که با سس خورا بودم...  همه ی آتیشایی که با هم سوزوندیم... همه ی لحظاتی که صورت مدیرمون از دست ما سرخ و بنفش و اینا میشد...  کلا سالای مدرسه خصوصا دو سال آخر همش خاطره بود!!!

 

بدترین خاطره م:

 

جلسه ی آخر کلاس هندسه... شرمنده تعریف نمی کنم چون یادآوری اون صحنه ها واسم عذاب محضه... فقط بگم هیچ وقت تو عمرم اونقد نترسیده بودم از کسی...

رفتن مامان بزرگمم واسم خیلی سنگین بود... خیلی دلم واسش تنگ میشه...

 

كسي كه بخوام ملاقات كنم:

 

داریوش...

ضمنا دوس دارم ناشناس جونم و ببینم. می خوام ببینم واقعا همین قدر سس خوره؟!!!!

 

کسی که نمی خوام ملاقات کنم:

 

آهان... مدیر خجسته مونو... فکر کنم این از اوناییه که عمرا به یادش نیوفتم!!!! کلا هرکی ازش خاطره ی بد دارم... نمی خوام با دیدنه دوباره شون اون خاطرات بد دوباره زنده بشه!!!!

 

برای کی دعا می کنم:

 

واسه سس خورا... واسه معلمامون که خیلی بهمون حال میدادن... خصوصا معلم حسابانمون که منو عاشق حسابان کرد... و واسه ی همه ی بچه های نتی...

 

موقيعت من در ده سال آينده:

 

کماکان پشت کنکورم!!!!  (خدا نکنه...) یه معمار موفق فارغ التحصیل از دانشگاه تهران!!!!

 

می خوام خودم یه سوال اضافه کنم:

 

بزرگترین آرزو یا بهتر بگم آرزوها:

 

۱. سلامتیه خانوادم و همه ی بروبچس و آشنایان تا ابد...

۲ با فرشته با هم دانشگاه تهران قبول شیم تا حداقل عمومی هامونو با هم برداریم!!!!

۳. برای یه بارم که شده داریوش و از نزدیک ببینم و بهش بگم چقد دوسش دارم...

۴. یه ذره بیشتر این زبونه لامصبم و کنترل کنم!!!!!!!!

 

دعوتیای من:

 

ناشناس٬ راحیل٬ جوانمرد٬ بیژن٬ (حورا کلا چند نفرو می تونیم دعوت کنیم؟!!!!) پرستیژ (هروقت از امتحانا برگشت!!!) نمکپاش٬ ( که البته احساس می کنم از این بازیا خوشش نمیاد!!!) توپول.

حورا جون از بازی بعدی معذورم من کلا با سانسور زاده شدم!!!!!!

 

سس نوشت۱: اقرار می کنم همیشه از این جور بازیا متنفر بودم... اما حالا به اون بدیم نبود...

 

سس نوشت۲: نمی دونم کدومتون آهنگ جدید داریوشو شنیدین... اصلا کدومتون داریوش بازید؟!!!!!! این و لطفا جواب بدید واسم مهمه... ولی به هر حال هرکی آهنگ جدید داریوش پیدا کرد لینکشو بهم بده... خیلی می خواااااااام!!!یه جور وصیته... روز اولی که شنیدم علاوه بر اینکه کلی گریه کردم تا دو روز افسردگی گرفته بودم... هربار می شنوم گریه می کنم...

 

سس نوشت۳: دیروز با بروبچ رفتیم سینما فیلم انعکاس... خیلی باحال بود... خوشمان آمد... کلا از تریپ این کامبیز دیرباز خیلی خوشم میاد!!!

 

سس نوشت۴: تعطیلی خیلی خوش میگذره... جای همه تون....خالی (می خواستم بگم جای همتون آفتابه ولی دیدم بی ادبیه دیگه نگفتم!!!!!! الان نگفتما!!!!!!!!!)

سس نوشت۵: یه سوال فنی واسم پیش اومده... چطوری میشه یه کارت اینترنت ۵۰ ساعته رو تو یه روز تموم کرد؟!!!!!!!!

سس نوشت۶: چرا تو سوالای این مسابقه هه خواننده و بازیگر موردعلاقه نبود؟!!!!

سس نوشت۷: ما به سس نوشت علاقه داریم و به آن عشق می ورزیم... به خاطر همین می کوشیم تعدادشان را افزایش دهیم!!!!

سس نوشت۸: یه دوست جدید پیدا کردم... جوانمرد... خیلی بچه باحالیه...

سس نوشت۹: امروز هرکی نظر نده خرچنگه!!!!

دم همگی سسی... 

 

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در چهارشنبه 29 خرداد1387  |
 شکایت...

دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق٬ واسه زوال عاشقی...

وقتی که برگا و گلا شکسته و پرپر شدن

وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن...

منو تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب

با خشتای مقوایی خونه می ساختیم روی آب......

 

متاسفانه این شعر و حفظ نیستم وندارمش... اگه کسی پیداش کرد لینکشو بهم بده ممنون میشم، چون عاشقه این آهنگم....

 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم بست

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چی میکنید؟

 

آهای مردم دنیا

آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم گله دارم

آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

شما که حرمت عشق و شکستین

کمر به کشتنه عاطفه بستین

شما که روی دل قیمت گذاشتین

که حرمت عشق و نگه نداشتین

آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

فریاد من شکایته یه روحه بی قراره

روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره

گلایه ی من از شما حکایته خودم نیست

برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست

اگه عشقی نباشه آدمی نیست

اگه آدم نباشه زندگی نیست

نپرس از من چه آمد بر سر عشق

جواب من به جز شرمندگی نیست

آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم گله دارم

آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

 

این حال و روز منه...نمی خواستم آپ کنم فقط به خاطر این اومدم که بهتون اطلاع بدم متاسفانه هنوز زنده ام و نفس می کشم...

 

چشم من

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری می شه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابرای آسمونا

کاشکی می داد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گریه کنن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه ی گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بذارم

تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیشکی مثه من غم نداره

مثه من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه

چرا چشمم اشکشو کم میاره

خورشیده روشنیا رو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگه سیاهه ماتمه

فرصته موندمون خیلی کمه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

زخم خنجرش می مونه تو سینه

لبِ بسته سینه ی غرق به خون

قصه ی موندنه آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

 

امتحانا به طرز افتضاحی داره پاس!!! میشه...به خاطر همینم انقد شاکیم...

امتحان جبر خیلی وحشتناک بود... من قبل از اینکه امتحان بدیم سوالای سالای قبل و که نگاه می کردم می گفتم اینا که همش عینه همه٬ سوال جدید نداره...چه جوری ممکنه بتونن جبر و سخت بگیرن؟!!!! الآن با پشیمونی حرفم و پس می گیرم چون دیگه فهمیدم چه جوری می تونن جبر و سخت بگیرن!!!! لازم به ذکره که من از جبر متنفرم...

 

دیگه حال و حوصله ای نیست...

 

سس نوشت: امروز سس نوشت نداریم!!!!!!

 

تا بعد...

 

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در دوشنبه 13 خرداد1387  |
 اینم تموم شد!

کلی تایپ کرده بودم بلاگفا همه رو خورد... الهی دل پیچه بگیری همه رو بالا بیاری الهی کوفت بخوری بمیری...

دیگه حوصله ی تایپ کردن ندارم...

چرا بلاگفا نمی میره از دستش راحت شیم؟ خیلی حالم خوب بود اینم گند زد به حالم...

به جهنم...

فقط باید بگم با اینکه از عید خوشم نمیاد ولی:

سال نو مبارک

شاید اگه یه روزی وقت کردم و برگشتم همه ی درد دلامو بگم همه ی اون چیزایی که بلاگفا کوفت کرد...

فقط یه سوال چه جوری میشه روزی 10 ساعت تو عید درس خوند؟!!! بمیرم واسه خودم! آخه اون مشاور نمی دونه تو عید نمیشه درس خوند؟ ما باید بهش بگیم؟ خودش نمی فهمه؟

ما فردا داریم می ریم اهواز ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواد برم. به نظرتون چرا دلم نمی خواد برم؟!!!

شاید دفه ی بعد که آپ کنم تو 15 روز اول تیر باشه! آخه ما امسال تا می آیم خستگی امتحان نهایی رو در کنیم مدرسه هامون باز میشه! دوهفته استراحت خیلی کمه مگه نه؟

خلاصه ی چیزایی که می خواستم بگم همین بود... ولی داغش رو دلم موند!!! حالام تو ورد تایپ کردم تا اگه بلاگفا دوباره کوفت کرد ازش رودست نخورم...

سس نوشتی در کار نیست...

فقط یه دونه:

سس نوشت: جواب مسابقه رو بدم که فکر نکنید سرکاری بوده...جواب این سوال اثبات علمی داره و جواب دادن بهش بار علمی می خواد...

هر خط با خودش موازیه، بنابراین هرگز خودشو قطع نمی کنه و در بی نهایت به خودش میرسه!

البته من باید حدس می زدم که کسی جواب این سوال و نمیده. آخه اگه شما بار علمی داشتید که 24 ساعت تو اینترنت نبودین و الان یه گوشه ی دنیا در حال تحقیق و تفحص بودین...

خیلی دلم گرفته... امسال خیلی زود تموم شد آخه ما امسال فقط درس خوندیم و نفهمیدیم چه جوری گذشت... به هر حال نمی خوام تموم بشه...

ولی واسه اونایی که از شروع سال جدید خوشحالن یه بار دیگه میگم:

 

"سال نو مبارک"

 

امروز اگه نظر ندین خیلی بی معرفتین... اگه یه کم مرام خرج کنید به جایی برنمی خوره ها...

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در چهارشنبه 29 اسفند1386  |
 این یکی...

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای تبارک و تعالی کسی نبود، ولی یکی بود یعنی به جز خدا کسی نبود فقط یکی بود که کاش اونم  نبود. "این یکی" از روزی که اون پاشو به جهان هستی گذاشت ( اونم حاضرم قسم بخورم  پارتی بازی بوده) دهن همه رو به یه کلمه دو حرفی برد. حالا این خوبه  "این یکی" انقد پارتیش گنده و کت کلفت بود که وقتی رفت کلاس اول فهمیدیم حروف الفبا هم واسه "این یکی" 68 حرف بود. از همون روزی که "این یکی" اون پای چیزشو گذاشت تو مدرسه بد بختی های  یه جماعت شروع شد مخصوصا سس خورا که تو این یه مورد نمی تونستن بی عار بمونن.

یه روز خوب خدا که آسمون خیلی صاف و خیلی خیلی ابری و خیلی هم آبی بود! ما سس خورا داشتیم به آسمون و ستاره هاش نگا می کردیم! ( آزی می گفت 2تا ستاره اس مینا می گفت 52تا ستاره اس فری می گفت تورو خدا به منم نشون بدین الی هم می گفت ماهاش بیشتر از ستاره هاشه!) که "این یکی" از کنار ما رد شد و رفت تو دفتر امور تربیتی.  2 دقیقه بعد که اومد بیرون خیلی خوشحال و خندان و چیز بود. 7ثانیه بعد خانم با تربیت ( دبیر امور تربیتی) اومد گفت: بچه های خوبم یه اردو براتون تدارک دیدم که فقط دو نفر از این مدرسه می تونن توش شرکت کنن! که یکیشون من به عنوان سرپرستم. ما خودمون اسم همه ی بچه ها !رو نوشتیم و قرعه کشی کردیم. همه یک صدا گفتن: "این یکی!" خانم با تربیت گفت: آفرین مثل همیشه درست حدس زدین! " این یکی" جون (موچ موچ) فردا نمی خواد بیای مدرسه. میام دنبالت تا با هم بریم اردو.

طبق تحقیقات مکرر دلیل برپاشدن این اردوهای هر روزه ی مدرسه رو فهمیدیم. از قضا "این یکی" انقد درس می خونه که همیشه از درس خوندن خسته میشه! میره پیش خانم باتربیت جونش، اونم فوری یه اردوی دو نفره تدارک می بینه که با قرعه کشی! اسم "این یکی"در می آد و با هم میرن عشق و صفا!

من نمی دونم چه صیغه ایه که وقتی می خوان بچه ها رو ببرن بقالی سر کوچه هم اسم "این یکی" تو قرعه کشی در می آد. دیگه شما تصور کنید اردوها گسترده تر هم بشه. از شهر مقدس مشهد و شهر مقدس قم و شهر ری و حرم مطهر امام! بگیرید تا جهان گردی و ایران گردی و تهران گردی و ولگردی وپارک رو به روی مدرسه و اینا... توی همه ی این اردوها دو نفر 100% شرکت دارن. خانم باتربیت و "این یکی" جونش.

حالا گاهی اوقات میزنه و لطف "این یکی" شامل حال بقیه میشه و به سفارش اون ما رو می برن گردش علمی توی نونوایی پشت مدرسه! اینم واسه اینه که تقدم رابطه بر ضابطه زیادی تابلو نشه!

حالا اگه قضیه به همین سادگیا بود ما می تونستیم حضور شومش و تحمل کنیم! قضیه ی زوری نمره گرفتن و این حرفا که تو عکس کاملا مشخصه...

اول که برگه ها رو پخش می کنن "این یکی" طرف میز معلم آفتابی نمیشه. وقتی همه ی بچه های گولو (=شاسگول،ساده لوح) نشستن "این یکی" دست به کار میشه. میره یه وری جلوی میز معلم وامیسته، جوری زاویه رو تنظیم می کنه که هیچ کدوم از بچه ها نتونن ببیننش! بعد با چشماش شروع می کنه به هیپنوتیزم کردنه معلم! (البته این از حدسیات سس خوراس!) تا وقتی نمره شو نگرفته نمیره بشینه. همیشه هم با این ترفند کاملا موفق بوده! البته یکی از معلمامون (معلم حسابان) اونو به یه ورشم حساب نمی کنه. به خاطر همینم ما عاشق معلم حسابانمون ایم!

با همین ترفندا و سیاستا همیشه نمره هاش از ما بیشتره. ولی ما هم بیکار نمیشینیم. امسال کاری کردیم که 97%  کلاس از "این یکی" متنفرن! اون 3% باقیمونده خودشو بغل دستیش و معلم سر کلاسن! به این میگن: "عملیات انتحاریه سس خورا"!

ضمنا ما سس خورا از یه چیز مطمئنیم: "نتیجه ی کنکور 88"!

یک هفته قبل از برگزاری کنکوره 88 تیتر همه ی روزنامه های کثیر الانتشار و قلیل الانتشار یه چیزه: " نفر اوله کنکور سراسری ریاضی، علوم تجربی، علوم انسانی، هنر و منحصرا زبان مشخص شد!" معلومه دیگه بازم "این یکی" !

البته شما اصلا فکر نکنید که اون نامردی می کنه ها! همه ی اینا حقشه. بچه سراپا استعداده! اصلا هرچی از این استعداد بگم کم گفتم. در نقد این مقوله همین بس که خود خواجه نصیرالدین طوسی اعتراف کرده که استادش "این یکی" بوده! اصلا راستشو بخواید الکل رو برای اولین بار "این یکی" کشف کرد! ولی رازی نامرد اونو به اسم خودش به ثبت رسوند! واقعا شما به انیشتین میگین فیزیکدان؟!!! پس به "این یکی" چی میگین؟!!!

تازه کاش فقط همین بود. الآن بحث درباره ی حوزه ی کنکور خیلی داغه.( جوری که آدم یه جاش بدجوری میسوزه!) قراره حوزه ی کنکور بیفته خونه ی "این یکی"  اینا! ( حالا فهمیدید چرا آدم یه جاش می سوزه؟!!!)

خلاصه جهان می گرده و می گرده و می گرده و کارای "این یکی" و مبارزات سس خورا هم چنان ادامه داره تا ببینیم کی پیروز میشه.

البته لازم به ذکره که ماها اونو به یه ورمون حساب نمی کنیم! فقط واسه این کوتاه نمیاییم که یه وقت کسی فکر نکنه کم آوردیم!

 

 این یکی

 

سس نوشت1: بچه ها این پست پر از کلمات بی ادبی بود که به خاطر اونا ازتون پوزش می طلبم.

 

سس نوشت2: وقتی این مطلبو می نوشتیم "این یکی" در نیم متریه ما نشسته بود. از قضا وقتی مطلب و تایپ می کردیم "این یکی" در یکی از همون اردوها به سر می برد!

 

سس نوشت3: این پست یه پست گروهی بود و 4تا مون با هم نوشتیمش. فقط به خاطر این که 4تامون از "این یکی" متنفریم و نمی تونیم تحملش کنیم. اگه این یه سال بدون جنجال و دعوا تموم بشه من کلاهمو میندازم به فلک الافلاک!

 

سس نوشت4: نقاشی کار الی سس خوره. دمت سسی دختر عمه دل انگیز سکینه ووو... آپلودشم کار فرشته سس خوره. دم تو هم سسی عروس عمه گیسو تفاهم ووو...

 

سس نوشت5: جواب مسابقه ی قبلی رو خیلیا دادن که من ورشکست شدم(واسه خرید سس کچاپ) اما خیالی نیست نوش جون تک تک تون!

فرشته سس خور (تفاهم!)، ترانه (من عاشق شعرای سهرابم دستت درد نکنه!) ، راحیل!

یه سری از بچه ها هم مثه اینکه حوصله نداشتن شعرو کامل بنویسن. ماهم اسمشون و میگیم ولی حوصله نداریم بهشون سس کچاپ بدیم! این به اون در!

الی سس خور، ناشناس، محمدرضا!(ارشاد اجازه ی قلب گذاشتن نمیده!)

 

سس نوشت۶:جواب مسابقه شعر گوگوش بود:

اونجا کیه کیه پشت دیوار کیه سایه شو من می بینم

شاید خواب ببینم برگشته پیش من امید آخرینم!

 

سس نوشت۷: مسابقه ی این آپ شعر نیست یه کم متفاوته:

یک خط خودش را در چند نقطه قطع می کند؟

 

سس نوشت۸: بچه ها من می خوام نت و ترک کنم بشینم خرخونی واسه کنکور. کسی پیشنهادی نداره؟ خودم صد تا راه و امتحان کردم جواب نداد. تا حالا خیلی چیزا رو ترک کردم مثه چایی، تلویزیون، چت، آف چک کردن و... اما این لعنتی رو نمی تونم ترک کنم! چی کار کنم؟!!!

 

سس نوشت۹: بچه ها سیخ شدگان بلاخره یکساله شد! قربونش برم، به دندون کشیدمش تا به این سن رسید. حالام دیگه برم جاشو عوض کنم. بچه یک سالش شده ولی هنوز این چیزا رو یاد نگرفته!

 

سس نوشت10: بچه ها امروز تولد منه. احیانا کسی نمی خواد تبریک بگه؟!!!

هرکس خواست کادو بده ( که باید بده! ) بفرسته به آدرس زیر (نگران نباشید من خودم پیداش می کنم!):

تهران، پلاک5!

 

سس نوشت11: امروز هرکی نظر نده مرغ دریاییه!

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در سه شنبه 14 اسفند1386  |
 سس بزن بخور!

سلام رفقا

سس نوشت: اومدم به خدمتتون عرض کنم عکس کنار صفحه یعنی "سس بزن بخور"!

این نماد گروه ماست. به هرکی بخوایم فحش بدیم اینو نشون میدیم.

وظیفه م بود توضیح بدم که یه وقت واسه کسی ابهام پیش نیاد...

حالا سس بزن بخور!

تا بعد...

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در شنبه 27 بهمن1386
 بازگشت دوباره

سلام سلام سلام سلام

واااااااااااااای پس از چندی و اندی آپ کردن صفایی داره ها. به خدا از روی شما شرمندم ولی دلیل رفتنم چیزی جز بلای بازگشاییه مدارس نبود ضمنا فکر نمی کردم آپ کردنم انقد به تاخیر بیفته وگرنه یه آپ خدافظی مهمونتون می کردم .البته امر مهم اینه که الان برگشتم با یه مطلب طولانی وبا خبر اینکه به زودی با یه مطلب توپ میام. خدایی دلم واسه همه جای بلاگفا تنگولیده بود...

قربون این ناشناس خودمون که اومد تهدیدم کرد منم مجبور شدم آپ کنم ولی خدایی بچه ها پایه اید وبلاگ و به عنوان عتیقه بندازم به ناشناس؟؟!!!

راستی راجع به ادامه ی پست قبلی با عرض شرمندگی عرض می کنم که بی خیال اون شید. راستش اون وقت که اون مطلبو نوشتم قصدم این بود که یه هفته بعدش بیام ادامه شو بنویسم اما یادم نیست چرا نشد. الانم که این مدت فوق طولانی از اون وقت می گذره دیگه یادم نیست چی میخواستم بنویسم! پس صداشو درنیارید و بی خیال این بشید که اون پست ادامه دار بوده...

راستی می دونم همتون می دونید امروز روز مهمیه. 29 سال پیش این موقع رهبر معظم انقلاب به ایران برگشت. اون موقع کی باور می کرد 29 سال بعد این موقع یه اتفاق عظیم تری به وقوع بپیونده. مطمئنم هیچ کس فکر نمی کرد بعد از گذشت این همه سال یه اتفاقی بیفته که از نظر مهم بودن با انقلاب برابری کنه! چرا انقد خنگ بازی در میارید؟ خب اون اتفاق، آپ کردنه منه دیگه!!!...

آپ امروز یعنی یه قسمت از آپ امروز دزدیه دو قسمتشم دو تا شعره که جفتش سروده ی خودمه!

شدم مثه این برنامه های زرد! که اول یه فهرستی از برنامه هاشونو میگن بعد شروع می کنن به اجرا کردن اونا! فقط امیدوارم مطالب من به مزخرفیه برنامه های اونا نباشه!!!...

 

درجه بندی فضولی:

«فضولي»عمري به اندازه ي تاريخ بشريت دارد . يعني فضولي همان موقع پا گرفت كه قابيل به پدرش آدم«ع» عرض كرد : « چرا هابيل رو جانشين خودت كردي؟»

حالا فضولي از هر وقتي كه پا گرفت، به ما ربطی نداره مهم اینه که بعد ها به شاخه هاي مختلفي تقسيم شد و درجه هاي گوناگوني پيدا كرد.امروزه در اين دنياي پيشرفته و متمدن فضول هاي درجه يك ، درجه دو و درجه سه داريم و بلاخره فضولي داريم به نام فضول ممتاز.

فضول هاي درجه سه فضول هايي هستند كه فضولي هاي ريز و نُقلي ميكنند. مثلا اگر در خونه اي باز باشه موقع رد شدن از كوچه تا بيخ خونه رو نگاه ميكنند تا ببينند چه چيز هايي تو خونه هست و چه چيز هايي نيست. اين گروه موقع خنديدن ديگران سعي ميكنند دندون هاي طرف رو بشمارند يا وقتي كسي دهن دره ميكنه توي معده ي يارو نگاه ميكنند تا ببينند ناهار چي خورده.

فضول هاي درجه دو فضول هايي هستند كه گاهي براي آدم تصميم ميگيرند. مثلا وقتي آدم رو ميبينند ، ميپرسن:«چرا پيرهنت اين رنگيه؟ چرا موهات رو اين جوري كوتاه كردي؟ چرا اين جوري ميخندي؟ و ... » اين افراد خودشون رو خوش سليقه ترين آدم ها ي دنيا ميدونن و بدشون نمياد كه تمام مردم دنيا صبح ها قبل از رفتن به سر كار يه سري به اونها بزنن و نظر اونها رو راجع به تيپ و مدل موهاشون جويا بشند .

فضول هاي درجه يك فضول هاي بسيار دلسوزي هستند و معمولا براي جمع تصميم ميگيرند . مثلا ميگن : «چرا مردم اين جوري رفتار ميكند؟ چرا مردم اين قدر امل هستند ؟ چرا مردم اين طوري راه ميرن ؟ و ... .» اين گروه بدشون نمياد كه رئيس كره زمين بشن و بر كار هاي مردم نظارت كنند؛ حيف كه بيشتر از حد شكسته نفسي ميكنند .

اما مهم ترين فضول ها ، فضول هايي هستند كه ما به آنها رتبه ي ممتاز ميديم .اين فضول ها بسيار دقيق و ريز بين هستند . و در هر نگاه اشكال هاي يغور و كت و گنده اي در نظام آفرينش ميبينند و معمولا نميتونن پيش خودشون نگه دارن و حتما بايد با صداي بلند اظهار كنند . مثلا :«چرا زمستون اينقدر سرده ؟چرا كوير خشكه ؟چرا تابستون اين قدر گرمه ؟ چرا تو شمال بارون مياد ؟چرا خورشيد ميتابه؟چرا مي چرخه زمين ؟عشق من بگو چرا و خلاصه و... . » بعد اگه ما بپرسيم :«خّب اگه نچرخه پس چي كار كنه؟ نكنه ميخواي يورتمه بره ؟ » اون وقت كمي پشت گوششون رو ميخوارونن وميگن : «خُب حالا اين هيچي، اما چرا خورشيد فقط روز ها ميتابه؟‌ » به نظر من خدا صبر و تحمل زيادي داره كه اين جور افراد رو تحمل ميكنه.

به هر حال اكثر مردم دنيا در يكي از اين گروه هاي نام برده قرار ميگيره . با اين حال همين طور ميچرخه و زندگي همين طور جريان داره با اين همه فضولي ها!...

حالا خداوکیلی کلاهتونو قاضی کنید ببینین شما جزو کدوم دسته از فضولایید. بالاخره نمیشه که جزو هیچ کدوم از این دسته ها نباشید. من فضول درجه سه هستم. واسه این ادعام دلیل هم دارم. مثلا همین الان منتظرم ببینم شما جزو کدوم دسته از فضولایید!!! نامردید اگه کتمان کنید و از زیر جواب دادن در برید.

این مطلب یه مطلب دزدی بود که از وبلاگ شروین دودر کردم و با کمی تغییر گذاشتمش اینجا. البته چون حتی منبعشو گفتم مطلب دزدی به حساب نمیاد. به هرحال ازش اجازه هم گرفتم. هرکی باورش نمیشه نظر شماره ی 138 پست قبلیم مبنی بر دریافت اجازه از شروین! رو بخونه تا دماغش بسوزه!!!!...

 

این شعری که می خواید بخونید یه شعریه که چند سال پیش خودم زحمت تغییرشو کشیدم و دزدی نیست. اصله اصله چون فقط تعداد انگشت شماری این شعرو شنیدن. ( البته از زبونه خودم!)

فقط قبلش یه توضیح لازمه. من خودم به داریوش و ترانه هاش به طرز خفن ناکی عشق می ورزم. پس احیانا کسی نیاد بگه چرا با این شعر به داریوش و ابی توهین کردی. چون من طرفداره پروپا قرص اونا خصوصا داریوشم. این شعرم از علاقه م به اونا نشات می گیره!!!

 

 

سرقت ادبی:


نون و پنیر و هق هق ریاضی و یه عاشق

 نون و پنیروفندق زبان فارسی تو صندوق

نون بربری و حلوا   جبر و بنداز تو دریا    

نون و پنیرو تلخون عربی تموم شه ارزون

نون و پنیر و گردو زبان تویی یه جادو

نون و پنیر و بادوم هنر شدی تو حروم   

توی همه مدرسه ها دوباره اعدام ماها    

دوباره مرگ رفقا این دفه ما، این دفه ما

قصه ی اون دبیر بد که از توی دفتر اومد

نشسته پشت میز خود نمره ها رو رقم میزد

کنار این کلاس ما چن تا کلاس دیگه بود

برای دانش آموزا اون روز مثه همیشه بود

نون و پنیر تو دامنت تا دامنت ثابت کنه

میرفت صدای زنگ خوش مدرسمونو پر کنه

غافل از اینکه اون مدیر راه اونو دزدیده بود 

جلوی اسم بچه ها خط سیاه کشیده بود

آهای آهای کتاب بیا قصه ی خوب و سیر بگو

برای دانش آموزا از مرگ اون مدیر بگو

چشمای دانش آموزا چیزی به جز شب نمی دید

دفتر نبود کتاب نبود قصه به آخر نرسید

داستانای ادبیات زندگیه خود منه

شیشه ی عمر این مدیر به دستای ما می شکنه

با دستای رفاقتت این کارا وحشت نداره

هرکی تقلب بکنه تو این مهم پا میذاره

عشقه که این مدرسمون رو سر مدیر خراب بشه

قصه ی این کتاب ما با عشق و حال تموم بشه!

 

بچه ها همون طور که گفتم این شعر کار خودم بود. حالا اگه یه جاهاییش زیاد جالب نشده بود و به دلتون نچسبید به بزرگی و شاعریه خودتون ببخشید. اگر هم جایی از شعر به نظرتون رسید بهتره از یه واژه ی دیگه استفاده بشه بگید تا کارم بهتر هم بشه.

یه سری از قسمتاشم بنا به حال و روز این روزام تغییر دادم که هرکی تو مدرسه ی ما باشه سریع می فهمه کجاهاشو میگم!!!...

 

یه شعره دیگه هم هست که همین چند روز پیش ساختمش:

 

X شعر گویان شاد و خندان اومدم سر کوچتون

 با نیش باز لی لی کنان اومدم در خونتون

یک قوطی سس در دستم وسط کوچه بنشستم

از پشت بوم منو دیدی رو سرم سس پاشیدی

خنجر از پشت می زنی دل منو می شکنی

جرئت داری بیا جلو تا توی سس بشی ولو

آآآه این کارااااااا آخرووووووو عاقبت نداره

زنننندگیههههه منو توووووو همش سواله!!!

 

نتیجه ی اخلاقی: هیچ کس از کارای سس خورا سر در نمیاره حتی از عشق وعاشقیاشون!


حالا دیگه مطلب پر محتوا وآموزنده ی! امروز تموم شد. می ریم سراغ سس نوشتا:

 

سس نوشت 1: اول چند تا عذرخواهی به رفیق خوبم نمکپاش بدهکارم. یکیش به خاطر اون دعوایی که تو وبلاگش راه افتاد و باعث و بانیش من بودم. یکی هم به خاطر اون سس نوشتی که تو پست قبلیم بود. می خواستم بگم من وقتی مطلبی رو می نویسم هیچ غرض و منظور خاصی ندارم. همه چی رو به شوخی میگم. راستش حتی فکر نمی کنم کسی از این شوخی های من برداشت جدی بکنه و ناراحت بشه. اون جمله ای هم که تو اون سس نوشت بود بدون هیچ منظوری نوشته شده بود. اما نمکپاش عزیز ناراحت شده بود. به هر حال با اینکه مدت زیادی گذشته من وظیفه ی خودم می دونستم که ازش عذرخواهی کنم.

 

سس نوشت2: لازم به  ذکره من با اینکه می میرم واسه تاریخ باستان و تمدن کهن و سلسله ی هخامنش، به همون اندازه از تاریخ معاصر متنفرم. شاید عجیب باشه که توی یه درس انقد تفاوت وجود داره. یه قسمتش جذاب و شیرین یه قسمتش تهوع آور! مثلا من از اون وقتی که جیش کردم تو امتحان تاریخ ( البته گلاب به  روحتون! ) هرچی فحش بلدم به این رضاخان و وثوق الدوله و سر پرسی کاکس و مورگان شوستر وسلسله ی قاجاروما فیها میدم. (شمام همین کارو بکنید!) هم چنین از این قراردادای رنگارنگ که طبق اونا ایران به یه کلمه ی دو حرفی رفته متنفرم.

 خیلی بده آدم حسابان و فیزیک و شیمی و جبر و عربی بیست بشه، بعد تاریخ معدلشو کلی بیاره پایین.

( خب دیگه همه سنمو فهمیدن!)

 

سس نوشت3: راستی بچه ها نزدیک کارنامه هاس. همگی برای انضباط من و رفقام دعا کنید. به طرز خفن ناکی به دعاتون احتیاج داریم. البته بزرگترین شیطنت ما تو مدرسه ساندیس ترکوندن و پیچوندن برخی کلاسا از جمله کامپیوتره. خدایی نامردیه انضباط کمتر از بیست بهمون بدن!

 

سس نوشت4: فقط دو نفر جواب مسابقه ی قبلی رو دادن: فرشته سس خور و محمدرضا.

یه سس کچاپ چیز کنید یعنی نوش جان کنید!!!

جواب مسابقه یه شعر از مهستی بود.

بیا بنویسیم  روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ روی آب روی دفتر موج رو دریا.(خدا بیامرزتش.)

 

سس نوشت5: و هم اکنون مسابقه ی این سری...

Who is he there behind the wall?

I can see his shadow,

Maybe I dream he has come back near me,

My last hope.

 

سس نوشت6: امروز هرکی نظر نده چیزه. ( واسه تنوع خودتون به جای "چیز" یه کلمه بذارید. و خیالتون کاملا راحت باشه چون شما دارید نظر میدید و چیز نیستید!)

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در جمعه 12 بهمن1386  |
 حال گیری اساسی...

علیک سلام منم خوبم...

راستش دیدم اینجا خیلی گرد و خاک گرفته گفتم یه مطلبی از یه جام دربیارم ببینم اینجوری چه صفایی داره... می دونم دلتون برام خیلی تنگ شده و تا الان هم زوری خوتونو نگه داشتین ولی دیگه غصه نخورین من دوباره برگشتم...

به علت کمبود سوژه رو میارم به اسواژ (جمع مکسر سوژه س بی سواد ) قدیمی و نهایت زورمو می زنم که یه چیز خوبی یعنی متن خوبی از کار دربیاد...خب مقدمه بسه دیگه برو پایین.

در این آپ تصمیم گرفتم یکی از مشکلات نسل جدید یعنی نسل جدید مونث یا شما فارسی زبانا چی بهش میگین؟!!!!...آهان دختران امروزی رو براتون شرح بدم.

دیدین جدیدا هرجا می رید نشسته ن دارن ورور می کنن که دخترا ترشیده شدن پسر گیرشون نمی آد خودشونو آویزوون می کننو از این جور شرو ورا. بابا همشون دروغ می گن سه روغ می گن اصلا nروغ می گن. می بینن موضو ع کم آوردن موضوع سهمیه بندی و سی دی های غیر مجاز خز شده مهملات بهم می بافن. حالا بذارید بگم دخترای معصوم و بی گناه چه مشکل اساسی ای دارن...

دارید خوشحال و خندون و خجسته تو خیابون راه می رید و انگار هیچ غمی ندارید که ییهو غم نازل میشه یه صدایی می شنوید برمی گردید و با حالت عجز به پشت سرتون نگاه می کنید می بینید صدای آروغ که فوق العاده بلند و حال بهم زنی بود توسط یه آقا پسر به ظاهر باشخصیتی تولید شده. شمام همه ی غمای عالم می ریزه رو سرتون و خودتون و به سرعت به نزدیکترین توالت عمومی می رسونید...

خیلی رله تو ایستگاه اتوبوس واستادید و مثل یک انسان متمدن منتظر اتوبوس هستید اصلا هم فکرای بدبد نکنید شما در حال رفتن به یک کلاس درسی یا چیزی مشابه آن هستید. صدای بلند آهنگی توجهتونو جلب می کنه. صدای آهنگ نزدیک و نزدیکتر میشه و شما متوجه ی صدای ماندگار و جاوانه ی خواننده ی عصر عباس قادری میشید. در آن واحد چشمتون می خوره به یه اتومبیل که راننده ش یکی از همون آقا پسراس. خیلی دوس دارم از توصیف ماشین بگذرم ولی حیف که نمیشه...یه پیکان حدودا هم سن من یا بهتر بگم متعلق به دهه ی شصت که رنگش بنفش متالیکه و رو شیشه ی عقبش با تیغ موکت بری این عبارت زیبا حکاکی شده: "سلطان غم مادر" وقتی ماشین در حال عبوره شما یه نگاه جزیی به راننده ش میندازین. البته عذاب وجدان نگیرین شما تنها کسی نیستین که دارید نگاش می کنین هزاران چشم به سوی این جوان دوخته شده! داشتم می گفتم رنگ لباسش سبز فسفریه (طرف بی ریخته دیوونس*) موهاش از پشت مثله پرهای مرغ پرکنده س یا به عبارتی زلفاشو پریشون کرده و صد البته که اتومبیلش از تمیزی برق میزنه چون در نظر آقایون مهمترین چیز بعد از شکم ماشینه...

شما سرتونو برمی گرونید و تو دلتون از خدا شفای این پسرو طلب می کنید که یه دفه صدای مهیبی شما رو سه متر می پرونه. نگران نباشید اتومبیل مذکور با سرعت ۲۰km/hبه یه دست انداز رسید.

حالا گذشته از این دیوونه بازیا خداوکیلی تا حالا به دقت این موجود اضافی رو مورد تحلیل و بررسی قرار دادی؟می دونم ارزش بررسی رو نداره ولی حالا که حوصله مون سر رفته چی بهتر از این؟

خوب از کجاش شروع کنیم؟؟؟ الاغ فکر بد نکن از سر و صورتش شروع می کنیم. موهاش که دیدن داره به خدا...من هرچی توصیف کنم شما به عمق فاجعه پی نمی برین...مدل موهاش اسم نداره. خب چه بهتر خودمون یه اسمی واسش جور می کنیم. اسامی ای نظیر مدل جارو برقی٬ مدل خر در چمن٬ دست تو پریز و از این دست اسامی...مدل جاروبرقی به این دلیله که انگار طرف یکیو اجیر کرده (مثلا خواهر یا برادر کوچیکترشو)که جاروبرقیه خونشون و برداره و بگیره بالای سر این و از اون جایی که اینا لوازم منزلشون خارجی الاصله!!!جاروبرقیشونم قدرت مکش بالایی داره و موها رو با شدت هر چه تمامتر به سمت بالا سوق میده. حالا یه نکته می مونه اونم اینکه بهتره طرف سرماخوردگی شدید داشته تا بتونه مواهاشو صاف نگه داره(نکته ی کنکوری) مدل خر در چمنم بدلیل زیباییه این نام انتخاب شده و دلیله خاصه دیگه ای نداره...و اما مدل دست تو پریز هم مخصوص وقتاییه که فرد سرما نخورده باشه بیشتر مخصوص تابستوناس(ادامه ی نکته کنکوریه پیش )

چون الان حس و حال تایپ کردن از دست رفته چند تا مطلبو میگم و ادامه ی متن می مونه واسه سری بعد که حس و حال تایپ کردن برگشت.

*اصولا ما یعنی من و رفقا به هرکسی که لباس سبز فسفری می پوشه بنا به استناد به یه خاطره٬ میگیم بی ریخته دیوونه که دلیلش اینجا ذکر نمیشه چون به شما هیچ ربطی نداره.

 

سس نوشت۱: این آپ در واقع جوابی بود به آپ اخیر نمکپاش.( اگه می خواید وبشو ببینید تو پیوندا هست) چون اومده بود و یه مطلبی درباره ی دخترا نوشته بود٬ منم به نمایندگی تمام دختران پسرستیز خواستم یه جوابی بهش داده باشم. فقط امیدوارم انجمن حمایت از حیوانات وحشی از این متن ایراد نگیره!

 

سس نوشت۲: این تابستون ما انقد کرم افشانی کردیم که از روی خودم خجالت می کشم. آخه آدم انقد مردم آزار؟ خودمو میگما. آدم انقد بی وجدان. یکی نیست بیاد به ما بگه انقد از بغل هرکی رد میشید فیلمش نکنید (البته اگه بگه هم ما قبول نمی کنیما). مردم گناه دارن اینو می دونم ولی چی کار کنم این مرضیه که تو جونه منه هرکاری می کنم خوب نمی شه که نمیشه.

خیلی دوس دارم بعضی از کرم افشانیامونو بگم ولی می ترسم تو روحیه تون اثر بدی بذاره. فقط شما از ایستگاه اتوبوس بگیرید تا توی یه اوتوبوس شلوغ بعد برسید به شهرکتاب بعد تو یه خیابونه خلوت فاصله ی بین اینارم در نظر بگیریدخلاصه هر جایی که بگید ما کرم ریختیم. شاید یه روز بشینم با حوصله تک تک کارامون و بگم.

 

سس نوشت۳: راستی بهتون پیشنهاد می کنم برید آلبوم جیدی هاتف و گوش بدید ارزششو داره من که عاشق شعرای سیاسیشم حرف نداره(اگه داشت میزد) صداشم خیلی دوس دارم چون بعضی وقتا شبیه صدای داریوش میشه.

(به خدا واسه تبلیغ پولی گیرم نیومده ها...)

 

سس نوشت۴: برنده ی مسابقه ی قبلی مرتضی بود که جواب مسابقه رو داد. شمام اگه یه کم به اون مغزه نداشته تون فشار می آوردید می تونستید جواب بدید. جواب مسابقه:

 

یه عضو بدنت خله.

 

مرتضی جون یه سس کچاپ نوش جون. گوارای وجود. آره دیگه حاصل دسترنجه خودته بایدم خوشحال بشی.

 

سس نوشت۵: مسابقه ی این پست را در یابید...

Come on to write on the soil, on the tree, on the bird's feather, on the clouds

Come on to write on the leaf, on the water, on the wave's notebook, on the sea

سس نوشت۶:نشستم فکر کردم!!!دیدم چطوره یه مطلب آموزنده بذارم که وقتی از این وبلاگ رفتید بیرون احساس کنید چیزی یاد گرفتید. هر وقت یه چیز جالبی به ذهنم رسید براتون می نویسم که وبلاگم پرمحتوا بشه.حالا اولیشو داشته باشید:

"لر موجودیست شبیه به انسان که در دامنه های زاگرس زندگی می کند و به طور غریزی برای دفاع از خود سنگ پرتاب می کند!"

امید است از مطلب آموزنده ی امروز نهایت استفاده رو برده باشید.

 

سس نوشت۷: واسه تنوع هرکی نظر نده کرگدنه...

 

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در شنبه 10 شهریور1386  |
 اداره ی دولتی...

به به سلام علیکم چطورین؟ خوش می گذره؟ خانواده خوبن؟ مامان بابا بچه ها اهل وعیال؟...دیدینشون بهشون سلام  کنین...

واااااااای اگه گفتین آپ امروز چیه؟خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. دور از جونتون امروز آپمون مصیبته... خدا نکنه بهش مبتلا بشین که بهبودیتون کار حضرت فیله...

فرض کنید یه مشت سس خور بشن مسئولان یه اداره...( می دونم تصورش خارج از درک بشریته... اما به قول یه بابایی فرض محال که محال نیس...هست؟!!!...)

از اونجایی که سس خورا تندر نودن دیگه واویلا... وای به حال اون بدبخت فلک زده ای که گذرش به این اداره بیفته...حالا فقط بشین تماشا کن ببین چه اتفاقاتی در شرف وقوعه...

مثلا شما پا می شین می رین اونجا.البته مرض ندارین که الکی برید به یه همچین مکان وحشتناکی، مجبورید برید. بعد از کلی جون کندن محل اداره رو پیدا می کنید. آخه سس خورا همیشه چیزای خاص و می پسندن و مسلما اداره هم از این قاعده مستثنا نیست. مثلا محل اداره پشت توالت عمومی توی یه پارک وسط شهره.خب قطعا پیدا کردن این محل خیلی سخته و از اونجایی که بوهای ناهنجارم به مشامتون می خوره موندن اونجا سخت تر از پیدا کردنشه.حالا با این همه بنزینی که مصرف کردین (با توجه به سهمیه بندیه بنزین) مجبورید که اونجا بمونید و کارتون و انجام بدید. می رید جلو و در می زنید. یه آقای خیلی متشخص که اصلا بهش نمی خوره مستخدم یا دربون باشه لای درو باز می کنه.

-         بله کاری داشتین؟

-         سلام، می خواستم مدیر شرکتو ببینم.

-         مدیر شرکت نمی خواد شما رو ببینه. (و از اونجایی که یارو سس خوره هرهر می خنده.)

-         ولی کار من خیلی واجبه.

-         چی کار دارین؟

-         باید با خودشون صحبت کنم.

-         در چه خصوصی؟

-         در خصوص یه سری کار تبلیغاتی.

-         ببخشید یه سری کار چی؟

-         آقای محترم اصلا شما اینجا چه کاره این؟

-         خودتون اینجا چه کاره این؟

-          ....

و به همین ترتیب شما مجبورید 3 ساعت تموم تو یه محل بدبو با یه نفر که همه ی اعضای بدنش خله سر و کله بزنید. بعد که پشیمون می شید و می خواید برگردید بهتون میگه:" خب از اول می گفتی می خوام مدیر شرکت و ببینم. چرا انقد منو معطل می کنی؟ " وشما قیافتون این شکلی میشه:  اما از اونجایی که سعادت دیدار مدیر نصیبتون شده هیچی نمی گین که یه وقت طرف پشیمون نشه. اما زهی خیال باطل...

درو باز می کنه و می رید داخل. یه دفه به خودتون می گید نکنه مدیر شرکت خون آشامه که همه جا این رنگیه. تعجب نکنید طرف سس خوره. در نتیجه دکوراسیون همه قرمز- زرشکی، بعضی جاها هم سفید که نماده سس مایونزه. خلاصه کلی طول می کشه تا قرنیه و شبکیه ی چشمتون به رنگ بندی محیط عادت کنه. بعد که به اطراف نگاه می کنید شونصد تا در می بینید. حالا منتظرید که این دربونه راهنمایی تون کنه به اتاق مدیر. اما چشمتون روز بد نبینه طرف مسخره بازیش گرفته. می گه:" اِ اِ اِ...چرا واستادی من و نگا می کنی؟ برو دیگه جناب مدیر منتظره."

-         خب از کجا باید برم؟

-         دیگه اونش به خودت مربوطه.

-         منظورم اینه که باید برم طبقه ی چندم؟ اتاق مدیر کجاس؟

-         تو با مدیر کار داری، من بگم کجا برو؟ اصلا تو با مدیر چی کار داری؟

-         ....

و دوباره  x شعرای یه آدم x خول گریبانتونو می گیره.

وقتی می بینید حرف زدن با یارو یه هیچ جا نمی رسه، تصمیم می گیرین خودتون یه چاره ای پیدا کنین. یهو یه نفر و می بینین که از در یه اتاق خارج می شه و می ره سمت یه در دیگه، البته کلی زحمت لازمه تا اونو ببینین چون کاملا همرنگ دیواراس. می دویید طرفشو می گین:" آقا خیلی می بخشین؟"

-         خواهش می کنم قابل شما رو نداره. ایشاء... سری بعد شما در خدمت باشین. خودتون و ناراحت نکنیدا جبران می کنید...

-         بله؟

-         بله و بلا.

یه آه می کشید و می بینید اینم مثه اون یکی مشکل روانی داره.

-         شما می دونید اتاق مدیر کجاس؟

-         آره خب یه چیزایی می دونم.

-         می شه به منم بگید؟

-         نه... مگه الکیه؟

-         آقا خواهش می کنم من کار فوری دارم.

-         دستشویی اون سمته.

-         منظورم اینه که با آقای مدیر کار دارم.

-         آقای مدیر متاهلن و مذکر، به درد شما نمی خورن.

-         خواهش می کنم...

-         اصلا شما با مدیر چی کار داری؟

.... نه خیر این یکی م فایده نداره. دیگه واقعا باید خودتون دست به کار بشید. می رید جلو و در یکی از اتاقا رو که به زحمت دیده میشه باز می کنید. اینجاس که به معنیه واقعیه کلمه خشکتون می زنه. سس خوران دیگه...

حدود یه جین آدم می بینید که معلومه قبلا دور هم روی زمین نشسته بودن. یکی شون داره رو زمین غلت می زنه. یکی شون داره دور اتاق می دوه. یکی شون وایساده یعنی قبلا وایساده بوده ها ولی الان از زور خنده دولا شده و تقریبا به زمین رسیده. اون یکی دمر رو زمین خوابیده و دیگه نا نداره تکون بخوره و بقیه هم به همین منوال. نکته ای که توجهتون رو جلب می کنه اینه:

همشون بدون استثنا 32 تا دندونشون در معرض دیده...آخه ویژگی بارز سس خورا همین دندوناشونه دیگه....

خلاصه می بینین اونا انقد تو خودشون و چرت و پرتاشون غرق شده ن که رسما متوجه ی ورود شما نشده ن . پس بی سروصدا درو می بندین و خارج می شین.

می رید سراغ یه اتاق دیگه، اونجام وضع به همین ترتیبه چه بسا بدتر.

بالاخره دره یه اتاقو باز می کنین و احساس می کنین یه قدم به موفقیت نزدیکتر شدین. درو می بندین و یه دفه به طور کاملا اتفاقی بر می گردین می بینین پشت در اتاق زدن اتاق مدیر!!! اینم یکی از شوخی های سس خوراس دیگه.  

یه نفر و می بینین پشت یه میز نشسته داره هم زمان چند تا کار انجام میده. در وهله ی اول می گین خب مدیره سرش شلوغه دیگه...داره با تلفن حرف می زنه...حتما یه کار اداریه. اما از کی تا حالا پای تلفنای اداری قربون صدقه ی طرف میرن؟!!! خب شاید زنشه...اصلا به من چه مگه من مفتشم؟ اینو می گین و همون طور که اونجا واستادین می بینید داره پیامک() بازی هم می کنه.در همون حال داره چت هم می کنه...وااای خدای من همزمان با چند تا وسیله ی ارتباطی داره کار می کنه... از تعجب شاخ در می آرین...حالا خوبه دستش تو دماغش نیست(این از اون نکته های کنکوریه ها...)

شما زیر پاتون چنار سبز میشه اما جناب مدیر هنوز متوجه تون نشده. احتمالا مدیر مثه فرشته سس خوره و پشت خطم غلط نکنم آزی سس خوره...(حرفاشون تمومی نداره که...)

حالا بماند که شما چند ساعت همون جلو وامیستید. به هرحال مدیر نه تلفن و قطع می کنه نه پیامک() بازیش تموم میشه نه دی سی میشه. می رید جلو و به یه وسیله ای ورود خودتون و ابلاغ می کنید.(حالا سرفه و آروغش به خودتون مربوطه...کارای دیگه ای هم هست ولی قضیه فیلترینگه...)

یه دفه چشمش می خوره به شما ( نترسید دردتون نمی گیره ) یه جوری نگاتون می کنه و لبخند ژوکوند می زنه که می گید نکنه طرف قزوینیه. سرو ته تلفنشو هم می آره و پا میشه میاد طرفتون. در این جور مواقع شما باید خیلی مراقب باشید که یه وقت خودتون و مرطوب نکنید. یه ذره نگاتون می کنه بعد میگه:

-         چطوری یا نه؟

-         چی؟

-         نخودچی...(هرهر می خنده انگار شوخیش بانمک ترین شوخیه دنیا بوده.)

-         معذرت می خوام...

-         دفه ی آخرت باشه.

-         نه، یعنی منظورم اینه که شما آقای مدیرید؟

-         مدیر می خوای؟

-         بله...

-         داشتیما پیش پای شما تموم کردیم. فردا سر بزنید قراره جنس جدید بیاد.(دوباره هروکر)

-         من در خصوص یه سری کار تبلیغاتی می خواستم باهاتون وارد مذاکره بشم...

-         متوجه نشدم، قراره با هم کجا بریم؟

-         خوش بختانه قرار نیست جایی بریم. شما به تبلیغات برای شرکت احتیاج ندارید؟

-         نه که ندارم...

-         چرا نداری؟... نه منظورم این بود که مگه خودتون آگهی نداده بودید؟

-         من؟؟؟ احتمالا یکی از شوخی های بروبچس بوده. تازه یه بارهم آگهی ترحیم منو داده بودن روزنامه. ( قاه قاه می خنده انگار نه انگار که دستی دستی کشته بودنش...)

-         پس من الان چی کار کنم؟

-         خب چند تا جک تعریف کن بخندیم.

-         چی فرمودین؟

-         چیه؟ نکنه تا حالا تو عمرت جک نشنیدی؟

-         چرا خب شنیدم...

-         خب تعریفشون کن.

-         آخه یه خرده دور از ادبه...

-         منظورت فوق 18+ س دیگه، مگه نه؟خب عیبی نداره مارم از خودت بدون.

-         بله حتما.( شمام یه چند تا جک بی نمک از اون ته ته های اعماقتون پیدا می کنین و براش تعریف می کنین،بلکه راضی شد و این وسط یه کاریم گیر شما اومد... )

هر کدوم از جکا رو که می گی می گه بدو فلان اتاق اینو واسه پسر عمم تعریف کن اون یکی رو واسه نوه خالم تعریف کن. اون یکی رو واسه برادرزن داییم تعریف کن. جالبه بعدش می گه بهشون بگو از حقوقتون کم می کنم. اونام از این دیوونه تر بعد از کلی خندیدن به جکای بی مزه ی شما می گن به مدیر بگو هرچقد از حقوقمون کم کنی بازم می ارزه...

خلاصه یکی از یکی خل وضع ترن.

بعد از چند ساعت شما احساس می کنید مفاصل زانو و ستون فقراتتون از اومدن و رفتن زیاد در شرف ترکیدنه...پس برمی گردید سر موضوع اصلی.

مدیر: خب حالا کارتون چیه؟

شما با خودتون فکر می کنید که اگه من از اینجا سالم برم بیرون بدون شک میندازنم تو تیمارستان.

-         خب همون طور که به عرضتون رسوندم من کارای تبلیغاتی انجام میدم اگه اجازه بدین براتون بیشتر توضیح بدم.

-         با اجازه ی پدرم و مادرم و همسایه ها و اقوام و آشنایان من باید درسمو ادامه بدم  (ومی زنه زیر خنده) بعدش صداشو نازک می کنه و میگه: ناراحت شدی؟ به دل نگیرعزیزم ولی من هم برای خودم شروطی دارم نمی تونم از اون زنای توسری خور بشم که همش می شینن گوشه ی خونه کهنه می شورن.

-         میشه جدی باشیم؟

-         خب چیه تعارف اومد نیومد داره. فهمیدم می خواستی منو هوایی کنی گولم بزنی یه بچه بذاری رو دستم و بزنی به چاک. نه آقا دوره ی این حرفا تموم شده. مردم زرنگ شده ن.

-          

-         خب حالا گریه نکن. می بخشمت. اون توالت دم درو که دیدی؟هرچی کاغذ تبلیغاتی داری بچسبون به در و دیوار اونجا.

و شما دوباره قیافتون این شکلی میشه:

     -     حالا که تو سروسامون گرفتی باید یه فکریم به حال من و بچمون کنی...

یه دفه از یه جا بهتون یه امداد غیبی می رسه و شما به طرز عجیبی پی به قدرت الهی می برین. بعد تعجب می کنین که چرا این فکر قبلا به ذهن خودم نرسیده بود.

امداد الهی اینه:" اینجا کاری عایدم نمیشه .تا دیوونه نشدم باید چاک و لت و پار کنم (=بزنم به چاک)."

به یه طریقی از اتاق مدیر فرار می کنید و از دست کارمندا و دربون هم درمی رید و می رسید بیرون. اول خونسردی خودتونو حفظ کنید و یه نفس عمیق بکشید...آخ آخ نه صبر کن نفس عمیق و بی خیال شو چون اونجوری هرچی بوی گنده میره بالا.( منظور از بالا دماغ و از آنجا ریه بود!)

بعد از اون یک ثانیه رو هم هدر ندید. حتی اگه لنگه کفشتون رو هم جا گذاشتید بی خیال شید خدا رو چه دیدی؟ شاید قسمت تو هم پسر رییس جمهور با B.M.W ی سفید بود که کتونیه تو تو دستشه.

خلاصه با سرعت نور از این محل بگرخید. تخته گاز برید طرف ماشین. اگرم که ماشین ندارید برید طرفه ایستگاه اتوبوس. یه وقت تاکسی سوار نشید که کرایه ها گرون شده. خلاصه اینکه تا میتونید از محل فاصله بگیرید(حتی پیاده)

سس نوشت1: با این توصیفات فکر نمی کنید همه ی مسئولان همه ی ادارات سس خورن؟

سس نوشت2: این اولین پستی بود که کاملا تنهایی نوشتم و هیچ کس نبود که کمکم کنه. اگه یه جاهاییش مثه همیشه جالب نشد بذارید به حساب دست تنهایی و یه کمم ناواردی. البته تو همه ی مطالب قبلی منم دست داشتما ولی اگه چند نفر فکراشون و بریزن رو هم نتیجه قطعا بهتره.

سس نوشت3: تا حالا این ضرب المثل رو شنیدی که میگن یه بز که بپره بقیه هم دنبالش می پرن؟ داستان این رفقای نیمه راهه ماس.

سس نوشت4: تو انتخاب سوژه کم آوردم. یکی از دلایل رفتنه بچه ها هم همین بود. اما من موندم و دوست دارم ادامه بدم. پس صادقانه ازتون یه در خواست دارم اونم اینکه سوژه بهم برسونید. حداقل شما تنهام نذارید. هرچند این روزا حال چندان مناسبی واسه مطلب نوشتن، به خصوص طنز ندارم وقتشم ندارم. آخه برا من فقط اسما تابستون شده. شاید این وبلاگ و بستم البته اگه مرنضی هنوز پایه باشه شاید یه روز واگذارش کنم به اون. اصلا حال و حوصله ندارم.

سس نوشت5: بچه ها به خاطر یه سری مشکلات زیاد نمی تونم بیام نت. یعنی تو فاصله ی بین این آپ تا اون آپ شاید چند بار بیشتر نیام نت. پس همین الان به خاطر دو تا موضوع ازتون عذرخواهی می کنم. اول اینکه به جز اونایی که تو ادلیست بنده هستن احتمالا نمی تونم به بقیه خبر بدم که آپ کردم. دوم اینکه به احتمال زیاد نمی تونم بهتون سر بزنم. البته سعی می کنم ولی شاید به همه نرسم. حالا خیلی مونده که به دست تنها بودن عادت کنم آخه وبلاگ ما گروهی بوده.

سس نوشت6: امروز مسابقه هم داریم یعنی دارم!که به جای شعر یه جمله س. راحته یه ذره بیشتر فکر نمی خواد:

A piece of your body is stupid.

سس نوشت7: و اما به مناسبت غم هجران رفقا امروز هر کی نظر نده قاطره. بابا انصاف بدین من حالم انقد بده حداقل با نظراتون خوشحالم کنید حتی اگه انتقاد تند و آتشین باشه.

(امروز چقد دلم پر بود، چقد سس نوشتا زیاد شد.)

 

 

غم تنهایی اسیرت می کنه                           تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

 

 

 

 

 

|+| سسی شده توسط مینا(سس خور) در دوشنبه 8 مرداد1386  |
 
 
بالا