به به سلام علیکم چطورین؟ خوش می گذره؟ خانواده خوبن؟ مامان بابا بچه ها اهل وعیال؟...دیدینشون بهشون سلام کنین...
واااااااای اگه گفتین آپ امروز چیه؟خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. دور از جونتون امروز آپمون مصیبته... خدا نکنه بهش مبتلا بشین که بهبودیتون کار حضرت فیله...
فرض کنید یه مشت سس خور بشن مسئولان یه اداره...( می دونم تصورش خارج از درک بشریته... اما به قول یه بابایی فرض محال که محال نیس...هست؟!!!...)
از اونجایی که سس خورا تندر نودن دیگه واویلا... وای به حال اون بدبخت فلک زده ای که گذرش به این اداره بیفته...حالا فقط بشین تماشا کن ببین چه اتفاقاتی در شرف وقوعه...
مثلا شما پا می شین می رین اونجا.البته مرض ندارین که الکی برید به یه همچین مکان وحشتناکی، مجبورید برید. بعد از کلی جون کندن محل اداره رو پیدا می کنید. آخه سس خورا همیشه چیزای خاص و می پسندن و مسلما اداره هم از این قاعده مستثنا نیست. مثلا محل اداره پشت توالت عمومی توی یه پارک وسط شهره.خب قطعا پیدا کردن این محل خیلی سخته و از اونجایی که بوهای ناهنجارم به مشامتون می خوره موندن اونجا سخت تر از پیدا کردنشه.حالا با این همه بنزینی که مصرف کردین (با توجه به سهمیه بندیه بنزین) مجبورید که اونجا بمونید و کارتون و انجام بدید. می رید جلو و در می زنید. یه آقای خیلی متشخص که اصلا بهش نمی خوره مستخدم یا دربون باشه لای درو باز می کنه.
- بله کاری داشتین؟
- سلام، می خواستم مدیر شرکتو ببینم.
- مدیر شرکت نمی خواد شما رو ببینه. (و از اونجایی که یارو سس خوره هرهر می خنده.)
- ولی کار من خیلی واجبه.
- چی کار دارین؟
- باید با خودشون صحبت کنم.
- در چه خصوصی؟
- در خصوص یه سری کار تبلیغاتی.
- ببخشید یه سری کار چی؟
- آقای محترم اصلا شما اینجا چه کاره این؟
- خودتون اینجا چه کاره این؟
- ....
و به همین ترتیب شما مجبورید 3 ساعت تموم تو یه محل بدبو با یه نفر که همه ی اعضای بدنش خله سر و کله بزنید. بعد که پشیمون می شید و می خواید برگردید بهتون میگه:" خب از اول می گفتی می خوام مدیر شرکت و ببینم. چرا انقد منو معطل می کنی؟ " وشما قیافتون این شکلی میشه:
اما از اونجایی که سعادت دیدار مدیر نصیبتون شده هیچی نمی گین که یه وقت طرف پشیمون نشه. اما زهی خیال باطل...
درو باز می کنه و می رید داخل. یه دفه به خودتون می گید نکنه مدیر شرکت خون آشامه که همه جا این رنگیه. تعجب نکنید طرف سس خوره. در نتیجه دکوراسیون همه قرمز- زرشکی، بعضی جاها هم سفید که نماده سس مایونزه. خلاصه کلی طول می کشه تا قرنیه و شبکیه ی چشمتون به رنگ بندی محیط عادت کنه. بعد که به اطراف نگاه می کنید شونصد تا در می بینید. حالا منتظرید که این دربونه راهنمایی تون کنه به اتاق مدیر. اما چشمتون روز بد نبینه طرف مسخره بازیش گرفته. می گه:" اِ اِ اِ...چرا واستادی من و نگا می کنی؟ برو دیگه جناب مدیر منتظره."
- خب از کجا باید برم؟
- دیگه اونش به خودت مربوطه.
- منظورم اینه که باید برم طبقه ی چندم؟ اتاق مدیر کجاس؟
- تو با مدیر کار داری، من بگم کجا برو؟ اصلا تو با مدیر چی کار داری؟
- ....
و دوباره x شعرای یه آدم x خول گریبانتونو می گیره.
وقتی می بینید حرف زدن با یارو یه هیچ جا نمی رسه، تصمیم می گیرین خودتون یه چاره ای پیدا کنین. یهو یه نفر و می بینین که از در یه اتاق خارج می شه و می ره سمت یه در دیگه، البته کلی زحمت لازمه تا اونو ببینین چون کاملا همرنگ دیواراس. می دویید طرفشو می گین:" آقا خیلی می بخشین؟"
- خواهش می کنم قابل شما رو نداره. ایشاء... سری بعد شما در خدمت باشین. خودتون و ناراحت نکنیدا جبران می کنید...
- بله؟
- بله و بلا.
یه آه می کشید و می بینید اینم مثه اون یکی مشکل روانی داره.
- شما می دونید اتاق مدیر کجاس؟
- آره خب یه چیزایی می دونم.
- می شه به منم بگید؟
- نه... مگه الکیه؟
- آقا خواهش می کنم من کار فوری دارم.
- دستشویی اون سمته.
- منظورم اینه که با آقای مدیر کار دارم.
- آقای مدیر متاهلن و مذکر، به درد شما نمی خورن.
- خواهش می کنم...
- اصلا شما با مدیر چی کار داری؟
.... نه خیر این یکی م فایده نداره. دیگه واقعا باید خودتون دست به کار بشید. می رید جلو و در یکی از اتاقا رو که به زحمت دیده میشه باز می کنید. اینجاس که به معنیه واقعیه کلمه خشکتون می زنه. سس خوران دیگه...
حدود یه جین آدم می بینید که معلومه قبلا دور هم روی زمین نشسته بودن. یکی شون داره رو زمین غلت می زنه. یکی شون داره دور اتاق می دوه. یکی شون وایساده یعنی قبلا وایساده بوده ها ولی الان از زور خنده دولا شده و تقریبا به زمین رسیده. اون یکی دمر رو زمین خوابیده و دیگه نا نداره تکون بخوره و بقیه هم به همین منوال. نکته ای که توجهتون رو جلب می کنه اینه:
همشون بدون استثنا 32 تا دندونشون در معرض دیده...آخه ویژگی بارز سس خورا همین دندوناشونه دیگه....
خلاصه می بینین اونا انقد تو خودشون و چرت و پرتاشون غرق شده ن که رسما متوجه ی ورود شما نشده ن . پس بی سروصدا درو می بندین و خارج می شین.
می رید سراغ یه اتاق دیگه، اونجام وضع به همین ترتیبه چه بسا بدتر.
بالاخره دره یه اتاقو باز می کنین و احساس می کنین یه قدم به موفقیت نزدیکتر شدین. درو می بندین و یه دفه به طور کاملا اتفاقی بر می گردین می بینین پشت در اتاق زدن اتاق مدیر!!! اینم یکی از شوخی های سس خوراس دیگه.
یه نفر و می بینین پشت یه میز نشسته داره هم زمان چند تا کار انجام میده. در وهله ی اول می گین خب مدیره سرش شلوغه دیگه...داره با تلفن حرف می زنه...حتما یه کار اداریه. اما از کی تا حالا پای تلفنای اداری قربون صدقه ی طرف میرن؟!!! خب شاید زنشه...اصلا به من چه مگه من مفتشم؟ اینو می گین و همون طور که اونجا واستادین می بینید داره پیامک(
) بازی هم می کنه.در همون حال داره چت هم می کنه...وااای خدای من همزمان با چند تا وسیله ی ارتباطی داره کار می کنه... از تعجب شاخ در می آرین...حالا خوبه دستش تو دماغش نیست(این از اون نکته های کنکوریه ها...)
شما زیر پاتون چنار سبز میشه اما جناب مدیر هنوز متوجه تون نشده. احتمالا مدیر مثه فرشته سس خوره و پشت خطم غلط نکنم آزی سس خوره...(حرفاشون تمومی نداره که...)
حالا بماند که شما چند ساعت همون جلو وامیستید. به هرحال مدیر نه تلفن و قطع می کنه نه پیامک(
) بازیش تموم میشه نه دی سی میشه. می رید جلو و به یه وسیله ای ورود خودتون و ابلاغ می کنید.(حالا سرفه و آروغش به خودتون مربوطه...کارای دیگه ای هم هست ولی قضیه فیلترینگه...)
یه دفه چشمش می خوره به شما ( نترسید دردتون نمی گیره ) یه جوری نگاتون می کنه و لبخند ژوکوند می زنه که می گید نکنه طرف قزوینیه. سرو ته تلفنشو هم می آره و پا میشه میاد طرفتون. در این جور مواقع شما باید خیلی مراقب باشید که یه وقت خودتون و مرطوب نکنید. یه ذره نگاتون می کنه بعد میگه:
- چطوری یا نه؟
- چی؟
- نخودچی...(هرهر می خنده انگار شوخیش بانمک ترین شوخیه دنیا بوده.)
- معذرت می خوام...
- دفه ی آخرت باشه.
- نه، یعنی منظورم اینه که شما آقای مدیرید؟
- مدیر می خوای؟
- بله...
- داشتیما پیش پای شما تموم کردیم. فردا سر بزنید قراره جنس جدید بیاد.(دوباره هروکر)
- من در خصوص یه سری کار تبلیغاتی می خواستم باهاتون وارد مذاکره بشم...
- متوجه نشدم، قراره با هم کجا بریم؟
- خوش بختانه قرار نیست جایی بریم. شما به تبلیغات برای شرکت احتیاج ندارید؟
- نه که ندارم...
- چرا نداری؟... نه منظورم این بود که مگه خودتون آگهی نداده بودید؟
- من؟؟؟ احتمالا یکی از شوخی های بروبچس بوده. تازه یه بارهم آگهی ترحیم منو داده بودن روزنامه. ( قاه قاه می خنده انگار نه انگار که دستی دستی کشته بودنش...)
- پس من الان چی کار کنم؟
- خب چند تا جک تعریف کن بخندیم.
- چی فرمودین؟
- چیه؟ نکنه تا حالا تو عمرت جک نشنیدی؟
- چرا خب شنیدم...
- خب تعریفشون کن.
- آخه یه خرده دور از ادبه...
- منظورت فوق 18+ س دیگه، مگه نه؟خب عیبی نداره مارم از خودت بدون.
- بله حتما.( شمام یه چند تا جک بی نمک از اون ته ته های اعماقتون پیدا می کنین و براش تعریف می کنین،بلکه راضی شد و این وسط یه کاریم گیر شما اومد... )
هر کدوم از جکا رو که می گی می گه بدو فلان اتاق اینو واسه پسر عمم تعریف کن اون یکی رو واسه نوه خالم تعریف کن. اون یکی رو واسه برادرزن داییم تعریف کن. جالبه بعدش می گه بهشون بگو از حقوقتون کم می کنم. اونام از این دیوونه تر بعد از کلی خندیدن به جکای بی مزه ی شما می گن به مدیر بگو هرچقد از حقوقمون کم کنی بازم می ارزه...
خلاصه یکی از یکی خل وضع ترن.
بعد از چند ساعت شما احساس می کنید مفاصل زانو و ستون فقراتتون از اومدن و رفتن زیاد در شرف ترکیدنه...پس برمی گردید سر موضوع اصلی.
مدیر: خب حالا کارتون چیه؟
شما با خودتون فکر می کنید که اگه من از اینجا سالم برم بیرون بدون شک میندازنم تو تیمارستان.
- خب همون طور که به عرضتون رسوندم من کارای تبلیغاتی انجام میدم اگه اجازه بدین براتون بیشتر توضیح بدم.
- با اجازه ی پدرم و مادرم و همسایه ها و اقوام و آشنایان من باید درسمو ادامه بدم (ومی زنه زیر خنده) بعدش صداشو نازک می کنه و میگه: ناراحت شدی؟ به دل نگیرعزیزم ولی من هم برای خودم شروطی دارم نمی تونم از اون زنای توسری خور بشم که همش می شینن گوشه ی خونه کهنه می شورن.
- میشه جدی باشیم؟
- خب چیه تعارف اومد نیومد داره. فهمیدم می خواستی منو هوایی کنی گولم بزنی یه بچه بذاری رو دستم و بزنی به چاک. نه آقا دوره ی این حرفا تموم شده. مردم زرنگ شده ن.
-
- خب حالا گریه نکن. می بخشمت. اون توالت دم درو که دیدی؟هرچی کاغذ تبلیغاتی داری بچسبون به در و دیوار اونجا.
و شما دوباره قیافتون این شکلی میشه: 
- حالا که تو سروسامون گرفتی باید یه فکریم به حال من و بچمون کنی...
یه دفه از یه جا بهتون یه امداد غیبی می رسه و شما به طرز عجیبی پی به قدرت الهی می برین. بعد تعجب می کنین که چرا این فکر قبلا به ذهن خودم نرسیده بود.
امداد الهی اینه:" اینجا کاری عایدم نمیشه .تا دیوونه نشدم باید چاک و لت و پار کنم (=بزنم به چاک)."
به یه طریقی از اتاق مدیر فرار می کنید و از دست کارمندا و دربون هم درمی رید و می رسید بیرون. اول خونسردی خودتونو حفظ کنید و یه نفس عمیق بکشید...آخ آخ نه صبر کن نفس عمیق و بی خیال شو چون اونجوری هرچی بوی گنده میره بالا.( منظور از بالا دماغ و از آنجا ریه بود!)
بعد از اون یک ثانیه رو هم هدر ندید. حتی اگه لنگه کفشتون رو هم جا گذاشتید بی خیال شید خدا رو چه دیدی؟ شاید قسمت تو هم پسر رییس جمهور با B.M.W ی سفید بود که کتونیه تو تو دستشه.
خلاصه با سرعت نور از این محل بگرخید. تخته گاز برید طرف ماشین. اگرم که ماشین ندارید برید طرفه ایستگاه اتوبوس. یه وقت تاکسی سوار نشید که کرایه ها گرون شده. خلاصه اینکه تا میتونید از محل فاصله بگیرید(حتی پیاده)
سس نوشت1: با این توصیفات فکر نمی کنید همه ی مسئولان همه ی ادارات سس خورن؟
سس نوشت2: این اولین پستی بود که کاملا تنهایی نوشتم و هیچ کس نبود که کمکم کنه. اگه یه جاهاییش مثه همیشه جالب نشد بذارید به حساب دست تنهایی و یه کمم ناواردی. البته تو همه ی مطالب قبلی منم دست داشتما ولی اگه چند نفر فکراشون و بریزن رو هم نتیجه قطعا بهتره.
سس نوشت3: تا حالا این ضرب المثل رو شنیدی که میگن یه بز که بپره بقیه هم دنبالش می پرن؟ داستان این رفقای نیمه راهه ماس.
سس نوشت4: تو انتخاب سوژه کم آوردم. یکی از دلایل رفتنه بچه ها هم همین بود. اما من موندم و دوست دارم ادامه بدم. پس صادقانه ازتون یه در خواست دارم اونم اینکه سوژه بهم برسونید. حداقل شما تنهام نذارید. هرچند این روزا حال چندان مناسبی واسه مطلب نوشتن، به خصوص طنز ندارم وقتشم ندارم. آخه برا من فقط اسما تابستون شده. شاید این وبلاگ و بستم البته اگه مرنضی هنوز پایه باشه شاید یه روز واگذارش کنم به اون. اصلا حال و حوصله ندارم.
سس نوشت5: بچه ها به خاطر یه سری مشکلات زیاد نمی تونم بیام نت. یعنی تو فاصله ی بین این آپ تا اون آپ شاید چند بار بیشتر نیام نت. پس همین الان به خاطر دو تا موضوع ازتون عذرخواهی می کنم. اول اینکه به جز اونایی که تو ادلیست بنده هستن احتمالا نمی تونم به بقیه خبر بدم که آپ کردم. دوم اینکه به احتمال زیاد نمی تونم بهتون سر بزنم. البته سعی می کنم ولی شاید به همه نرسم. حالا خیلی مونده که به دست تنها بودن عادت کنم آخه وبلاگ ما گروهی بوده.
سس نوشت6: امروز مسابقه هم داریم یعنی دارم!که به جای شعر یه جمله س. راحته یه ذره بیشتر فکر نمی خواد:
A piece of your body is stupid.
سس نوشت7: و اما به مناسبت غم هجران رفقا امروز هر کی نظر نده قاطره.
بابا انصاف بدین من حالم انقد بده حداقل با نظراتون خوشحالم کنید حتی اگه انتقاد تند و آتشین باشه. 

(امروز چقد دلم پر بود، چقد سس نوشتا زیاد شد.)
غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه